کفش هایم خاکی اند ، یادم نمی آید آخرین بار کی آنها را تمیز کردم! قدم هایم را آرامتر برمیدارم "امروز باهاش قرار دارم... بهش میگم مامان و بابام قبول نکردن" به صورتش نگاه میکنم در چشمانش بر عکس چهره اش غمی پنهان موج میزند.... از کنارش میگذرم ... دلم! در انتظار میسوزد... نمیدانم چرا باز هجوم خاطراتی که دو سال پیش زندگیم را دگرگون کرد ، اینگونه سراسیمه بر دلم حمله ور شده اند.
در حالتی از سرگشتگی غرق شده ام... "خانم تا میدوون ونک چقدر مونده" آنقدر بی رمقم که فقط با نگاهی غمزده پاسخش میدهم. چرا اینگونه در خاطرات فرورفته ام؟ من کجا هستم؟
"خانوم خانوم یه دستمال از من بخرید، به خدا احتیاج دارم" هر روز و هر روز این صدا و این التماس و این چهره را میبینم اما اینبار... به چهره اش دقیق میشوم خطوطی بر پیشانیش است اما قامتش و چهره اش جوانی را بیداد میکند.... پس آن خطوط؟؟؟؟
"ولیعصر ۲ نفر . ۲ نفر ولیعصر ..." ، "آقا برو جلو نوبته منه" و همچنان " ولیعصر ۲ نفر"، "مرتیکه نوبت منه ..." "تو ... میخوری مگه ارثه باباته؟" همه تماشا میکنند همه ... اینها خسته نمی شوند ؟ برای یک لقمه نان، یک کرایه ... و دوباره من ، منه درون را میخواند و در خود فرو میروم،"... پدر الان درستت میکنم" و من همچنان میروم... جلویه پارک می ایستم . همان پارکی که دو سال پیش ... خدایا الان کجاست ، چکار می کند؟ چشمانم دیگر تاب سنگینی اشک ها را ندارد ، همین الان است که !!!
پله ها را پاورچین پاورچین پایین میروم... واقعا چند سال میگذرد؟ چقدر عجیب است که فکر می کنم شاید ده سال گذشته است که این درختان طبقه طبقه را ندیده ام... "خانوم فرهنگسرای بانو که میگن بالاتر از پارکه کجاست؟" فقط نگاهش میکنم و رد میشوم.. نگاهش را از پشت احساس میکنم ... چرا من امروز اینگونه ام؟ اگر حرفی بزنم سیل سرازیر می شود...
شانه هایم دیگر حتی تحمل کیفم را ندارد... صندلی های شطرنجی!زندگی سیاه و سفید! یادت هست؟ با تعارف یک آدامس کنارم نشستی! و ....
"محمد !چرا اینطوری شده؟" نگام می کنی با لبخند مرموزی که شاید در عمق چشمام به دنبال حقیقتی، حقیقتی که آیا واقعا نمی فهمم؟ و در آخر میخندی با صدای بلند.... "دارم بهت میگم چرا این شکلی شده؟؟؟" رضا همون طور هذیان میگه و به من و صندلی های بغل اشاره می کنه...."محمد؟؟؟" وحشت صدام خنده هایت را قطع می کنه ، نگام می کنی و هنوز با خنده "یعنی تو واقعا نمی فهمی چشه؟"
اصلا باورم نمی شه ، محمد؟ رضا؟؟؟؟ تمام مغزم از ناباوری هنگ کرده و خودم هم خنده ام میگیره، اشک از صورتم میریزه و من همین طور میخندم... محمد ساکت نگاهم می کنه.. باز مثل همان اولین بار به من یک آدامس توت فرنگی میده... بازش می کنم و در دهانم میذارم اما تا مزه ی توت فرنگی رو احساس می کنم حالت تهوع سراغم میاد... "چته؟ " ، "هیچی" ، " پس چرا زرد شدی؟ حالت بده" ، "نه" ، "باز پاهاته" ، "نه نه " ... "میخوای یه چیزی بدم آروم بشی" نگاش میکنم ، حرف ناگفته ای داره! به دنبال جواب... به رضا نگاه می کنم ، روی زمین پارک دراز کشیده رو به آسمون بلند بلند "خدا من یه پیرمرده مفلسم .... هاهاها... من شکلات خیلی دوست دارم... هاها ها" زیر لب میگم "بده". بدون اینکه به محمد نگاه کنم یک چیز لوله شکل رو که در دستم گذاشته لمس می کنم! "این چیه" ، "مسکنه" ، "از کجا میدونی؟ " ، " منم وقتی سرم درد میگیره از اینا استفاده میکنم" ، "باید بخورمش؟" ، "نگاش کردی ؟ به نظرت خوردنیه؟ " بعد دوباره لبخند میزنه... رضا همان طور داره بلند حرف میزنه و میخنده... "مثله رضا میشم؟" ، "نه بابا اون چیزه دیگه مصرف کرده ، این مسکنه!" .
"چی توشه؟" ، " هیچی یه کم حشیش فقط یه ذره" هنوز باورم نمی شه . نگاهش می کنم "حشیش چیه؟" .... دوباره میخنده "دیگه تو به این سن نمی دونی حشیش چیه؟" سرم رو تکون میدم. یک چیز سیاه خمیر مانند از جیبش در میاره و نشونم میده "به این میگن حشیش" ، "از اینا تویه اینه؟" ، " آره فقط با گرده ی سیگار قاطی شده جوری که ریزه ریزه و پیدا نیست مثله توتون های سیگار، بویه داروهای گیاهی میده ... بو کن!" و سیگار رو نزدیک بینیم میگیره... راست میگه.. "هواست باشه اگر حالت بد شد حتما یه ذره آبلیمو بخوری" ، " مگه نگفتی مثله ماله رضا نیست؟" در حالی که باز لبهاش به لبخند باز میشه " اگه ماله رضا رو بکشی که سکته میکنی!" ....
به چشمای قرمزه رضا خیره میشم،پس چرا اون سکته نکرده؟ چرا من اینجام؟ محمد چرا اینطوری شده! محمد من! اونی که همیشه برام فال حافظ میگرفت و با شوخی های بچگانش منو میخندوند.. هر روز به امید یه کم صحبت کردن با اون میومدم پارک ، پس چرا؟ نگاش می کنم... خیلی دوره... دوره دور

"خانوم حالتون خوبه؟" سرم رو بلند میکنم ... فردی با لباس سرمه ای ایستاده نگاهم میکند ...کجا بودم؟ اینجا چکار میکنم؟ "خانوم حالتون خوبه؟" با سر اشاره می کنم ! باز نگاهم می کند و بعد آرام میرود. محمد! هان محمد! هنوز آنجاست رویه صندلی! رضا هنوز روی زمین خوابیده... با همان لبخند نگاهم میکند! بلند میشوم با نگاهی مملوء از رنج و وداع ، وداعی که دوسال تمام نگاهش داشتم... در قلبم... در چشمم...
چشمانم را میبندم و برای همیشه محمد و رضا کوچولو ، طوطی فالگیر و آدامس های توت فرنگیشان را با همان دیدار اول به خاک می سپارم....
جوجه کوهنورد میشود
طبق آخرین اخبار روز جمعه جوجه قرار بود با یه سری برو بچز بره کوه
و اما ماجرای کوه:
ساعت ۵ صبح بیدار شدم
داشت اشکام در میومد...
شبه قبلش تا ساعت ۳ داشتم ترجمه میکردم و صبحش هم با حضور یکی از دوستانم مجبور شدم رختخواب و جولو پلاسو بذارم واسه شب
شبم که ماشاالله همین ترجمه رو باید پاور میکردم و خلاصه ساعت ۱۲ خوابیدیم . اینم از عادات گنده کودکیمه که هروقت خواستم یه جایی برم شب تا صبح خوابم نمیبرد
حالا فکر کنید با یه چشمه تقریبا کور شده
و دو شب بی خوابی ساعت ۵ بیدار بشی! به خدا ستمه
آخه یکی نیست بگه دختر مگه مجبوری؟؟؟ بگذریم ایناش که چیزی نیست
ازساعت ۵ تا ۶ نماز و یه کوچولو صبحانه و آماده شدن ... ساعت ۶ تا ۶.۳۰ پوشیدن کفش و درست کردن مقنعه
و اما ۶.۳۰ تا ۷
بدترین ساعات ... فکر کنید هوا تاریکه تاریک بود... منم که قٌد ... تصمیم داشتم خودم برم سره قرار اونم تنهاییییی
پامو تو کوچه گذاشتم گفتم برمیگردم برو بابا ..... اما در و بسته بودم و کلید هم ... یه لحظه ترس تمام وجودم رو گرفت... شروع کردم هر چی ورد و دعا بلد بودم خوندن
رفتم سره ایستگاه ... مگه جرات داشتم سوار تاکسی بشم...
اصلا کو تاکسی؟؟؟ هیچ ماشینه عمومی تو خیابون نبود... خندم میگره و میدونم شما هم میخندین ولی بهتون میگم: رفتم پشته یه کیوسک وایسادم تا ببینم اتوبوس کی میاد!!!![]()
میدونم خجالت آوره اما دیگه شما از وضعه تهرون باخبرید کافی بود وایمیسادم دمه خیابون اون موقع دیگه جوجو ... پررررررررررررررر .![]()
خلاصه یه اتوبوس اومد و بدوووو سوار شدم ...
حالا رفتم بالا یه مشت مرده کله گنده داخل اتوبوس با دو تا شاخ رو سراشون
بیچاره ها چشاشون چهارتا شده بود اون وقت صبح و یه دختر جووون با این بند و بساط...
(حق داشتند والاااا)
خلاصه ساعت ۷.۳۰ رسیدم سره گاندی(محله قرار)...
رفتیم سوار شدیم و خلاصه حرکت کردیم... محله مورد نظر وارنگرود بود...
وارنگرود یکی از روستاهایی است که در جاده چالوس مقرر است... اگر بخواید به وارنگرود برسید باید کرج جاده چالوس (کندر " سرودار"پورکن"وینه"ارنگه"خزنکلا"پله خواب"سیرا"ری زمین"آسارا"کیاسر"ماهان"همه جا"درده"شهرستانک"کسیل"میدانک"گرماب"سرخدر"حسنکدر"نسا")
(اوف فکم افتاد...) خلاصه باید اینا رو رد کنی تا بالاخره به وارنگرود برسی!!!![]()
شما اگه تا همینجاش هم بیاید هااا قبوله ...![]()
تبریک میگم قله رو فتح کردید![]()

و اما کوهنوردی شروع میشود...
برو باباااااااااااااااااااااااااااا کوهنوردی کجا بود... پیاده رویه
داشتم از ... میسوختم خیلی زوره هااااا بعد از این همه بدو بدو بریم پیاده روی
. این راهنمامون که ماشاالله... نمیدونم آقای اخوان رو کیا میشناسن اما تقریبا سرشناسه! یه آقایه هفتاد ساله که اصلا اگه کمره صافش و چشاش نگاه کنی باورت نمیشه که اینقدر سن داره!
ماشاالله بزن به تخته تا چشش نکردی
. خلاصه این آقا پا نذاشت واسه ما... غصمه فردا چه جوری برم دانشگاه(ساعت ۸ کلاس دارم) آقاااااااا من میخوام بخوابم
در کل پیاده رویه خوبی بود ... هرچند این پاییز زیبایی چندانی برای طبیعت وارنگرود نذاشته بود و این اخوان هم مدام به ما گیر میداد (از همون اول که سوار شدیما گیر داده بود که به تو صبحونه نمیدم ... بهش میگم آقا من صبحانه خوردم ... گفت اینو !!! ساعت چند صبحانه خوردی؟ گفتم ساعت ۵ . زد زیره خنده ... خلاصه داداش ما رو جلو جمع غریب حسابی ضایع کرد
) بچه ها گفتن بدبخت شدی دیگه تا آخر بهت گیر میده...
آخه گناهه من چیه؟؟؟ به قول دوستان تو قیافت یه جور کل کل موج در وکنه!!!
شایدم بخاطره اینه دیگه!
از همه بهتر خوراکیهاشون بود
(حسابی بهمون رسیدن... فکر کنم به جایه کم کردن وزن اضافه وزن گرفته باشم
) دلتون سوززززززززززززززز کاکائو یاعالمه دادن
. ساعت ۷.۳۰ شب رسیدم تهران... عجب ترافیکی ... این پرسپولیسی ها هم که مثله این دیوونه ها ریخته بودند تو خیابون
بعضیاشونم
(البته تماشاگر نماها رو میگم هاااا
به کسی برنخوره) پسره ی بیشعور رو شیشه ی طرفه من سیگارش رو خاموش کرد!!
میخواستم پیاده شم همچین ....
امته بی خبرم بیچاره هاااا اینا رو که میدیدن ![]()

خلاصه ساعت ۸.۱۵ رسیدم..........
بیچاره دوستم تا ۹ تو ترافیک گیر کرده بود....
یک سری صحنه های جالب و قشنگ برام اتفاق افتاد که بعضیاشون روده هام رو از خنده به هم گره زد و بعضیاشون هم همچین بردم تو حس...
۱. از این خنده داراش: یکی از دوستان برگشتنه بیچاره داشت از فشار دیگه میترکید...
بنده ی خدا زمین مسطح و دشت بزرگ فضا هم نبود آخه
هیچی دیگه وسط راه نشست زمین زد زیره گریه گفت دیگه من نمیام...
وای خدا من و اون یکی دوستم داشتیم از خنده میمردیم این بیچاره داشت گریه میکرد... خلاصه یه فضا گیر اوردیم دیگه
(یه چیز بگم دلتون کباب بشه... نماز ظهر که قضا شد و حالا فکر کنید من از ساعت ۵ وضو نگه داشته بودم


روم نمیشد وگرنه همون جا میزدم زیره گریه... رفقا که تو ظرفیت ما کف کرده بودن
۲. حسی : غروب تو یه کوه واقعا عالیه!!! وقتی خورشید رو میبینی که با تواضع تمام خودش رو پشت کوه قایم میکنه و از اون طرف ماه کم کم و کم کمک میاد بالا و اون هلال خودش رو با نور نقره فامش در معرض دیده همه میزاره یه حسه غریب تو تمام وجودت میپیچه... حال این که سکوت دشت " صدای باد" و شرشر رودخونه این حس رو دو چندان میکنه ....

تو راهه رفت اینقدر دو تایی دیدم .....
یکیشون خیلی باحال بودن... وسط یه دامنه داشتند "دست در دست " بغل به بغل " همچین یواش یواش" واسه خودشون میرفتن تا لبه رود
یه لحظه حس کردم یه چیزی از ته اعماق وجودم نالید و همچین یه چنگی تو دلم خورد و یواش یه ندایی به گوشم رسید که میگفت:
آقاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا (اینجاهاش دیگه جیغ شده بودهااا
) منم میخواممممممممممم
خلاصه سرت رو درد نیارم اینکه واسه ما کوهنوردی نشد ببینیم بعد چی پیش میاد
آخه قراره هر هفته برم
و تقریبا عضو گروه تخصصی بشم(پارتی دارم
). قصه ی ما به سر رسید جوجه کوچولو خوابش رسید![]()
اول از همه ولادت حضرت معصومه(س) و روز دختر رو به همه خصوصا نازگلای ایرونی تبریک میگم.![]()
![]()
اول تا دیر نشده اینو بگم: داشتم تو گوگول عکس سرچ میکردم باورتون نمیشه چه عکسایی ؟
از عکس خوک و خوکچه و میمون که شبیه دخترش کردن گرفته تا عکس ممل و جودی ابوت و یانگوم و خلاصه ... (البته ناگفته نماند عکس بد که بسیار زیاد.....
اما جوجه چشاش بست فکر نکنید نگاه کردماااا
)
تو این مدت اتفاقات خیلی بد بدی افتاد
جوجه اینقدر ناراحن بود
همین جوری دلش میگرفت و شبا خوابش نمیبرد... برایه همینم صبحا سر کلاس همش در حال چرت زدن بود
بنابراین این چند روز درس تعطیللللللل
حالا فکر کنید چندتا کنفرانس و لکچر تو هفته های آینده داره!!!
واسش خیلی دعا کنید![]()
راستی اون دوست بدجنسه رو همچین درستش کردم که دیگه ... میکنه از این کارای بد بکنه
شاید تنها کار خوبه این هفتم این بود... نه سینما هم رفتم... اه این فیلم کلاغ پر رو نبینید ها!!! یعنی کپی فیلم آتش بس (کل کله مهناز افشار و گلزار با همون تیک ها فقط موضوع فیلم متفاوته که مثلا دو تا نامزد اومدن زاغ سیاهه نامزدای سابقشون رو بزنن که از قضااااا عاشق هم میشن
حالا بماند که چه کارای مسخره ای میکنن تا مثلا طرفهای مقابلشون رو به جون هم بندازن اما در کل از یه جمله ی فیلم خوشم اومد:
تو یه قسمت فیلم سارا(مهناز افشار) و رضا(محمدرضا گلزار) با هم دعواشون میشه و سارا میگه: فکر میکنی من آشغالی رو که رویا(نامزد سابق رضا) انداخته دور برمیدارم.![]()
![]()
اینقدر از این جمله هه خوشم اومده ... نمیدنم چرا؟؟؟
شاید به خاطر اینکه همچین کوبنده و سوزنده بود![]()

فکر کنم پست این دفعه شد نقد فیلم
. زود زود دیگه سر میزنم... این چند روزم یه سری کار داشتم. پس تپلا فعلا

آخه بگو دخمل کی حالا این پست اول رو میخونه که تو چاخ سلامتی میکنی؟؟؟
دیگه دیگه ما هم یه کم شیرین میزنیم!!!
جونم واستون بگه که .... که ... تٌکه زبونم بوداااا ...
آها میخواستم بگم که این جوجو خانم که الان داره مینویسه و شروع کرده به وب نویسی اونم از نوع شخصیش همچین یه نموره مردده یعنی اینکه نمیدونه بالاخره بنویسه یا ننویسه؟؟؟
آخه میدونید چیه؟؟؟ جوجه اول تصمیم داشت که یه وبلاگ بسازه که فقط حرفای دلش باشه اما بعد پشیمون شد!
آخه همش که نمیشه از دل نوشت آدم خسته میشه و وبش بی مزه !!! تازه اگرم بخوام از دل بنویسم فکر کنم اشکه همتونو در بیارم وبم میشه برترین وبلاگه اشک در آر!!! فکر کن؟؟؟
بنابراین فعلا تصمیم گرفتم هر چی دستم اومد و حسش بود رو منتقل کنم تو صفحات این وبلاگ...
و اما خودم...
برای شناسایی خودم خداییش حرفی ندارم بگم.... چون هنوز خودم خودمو نمیشناسم
فقط تا همین حد بگم که من جوجویه خانوادم بچه ته تغاری خونه البته اینم بگماااااا لوس نیستم
البته از اونم مطمئن نیستم... تا یه حدودایی شیطون... حالا زیاد عجله نکنید با هم آشنا میشیم...
یه موقع هایی هم همچین قاط میزنم که میگی بابا این جوجه است
خلاصه از ما گفتن بود اگه یه دفعه یه روزی ترکشاش شما رو هم گرفت نگید نگفتی!!!

یه موقع هایی هم میزنم تو خطه احساساتی بازی
خودمم میدونم یه موقع هایی شورشو در میارم اما گفته باشم هیشکی حق نداره اعتراض کنه!!!
این بغل مغلا شاید یه مطلبای حسی خوشگل که خودم بیشتر درد و دل میدونمشون و یه اسم خاص بهشون دادم رو هم براتون فرستادم... حالا بستگی به این داره ببینم همچین یه نموره ازتون خوشم میاد یا نه؟؟؟

آهان راستی نوشتم اولین پست و بدشانسی... اگه بدونید امروز چی شد؟؟؟
همچین حالم گرفته شد.... ایکبیری... اعصاب برام نذاشته از ظهر تا حالا اعصابم خورده ... خیلی رو میخواد یکی بیاد کارت رو بدزده و به اسمه خودش بزنه . تازه بیاد همه جا هم جار بزنه... عجب مردمی پیدا میشن..
میخواستم برم کچلش کنم... همچین گاز گازش کنم روش نشه بره بیرون اما دیگه باید خوددار بود
چه میشه کرد!!! زمونه ی مام این شکلیه
بدشانسیشم اینه که دیگه از کفم رفته... طرف ورداشته خبر رو بوغ کرده (زده تو خبرنامه ی دانشگاه) حالا بیا به همه بگو بابا دروغه محضه کی باورش میشه؟؟؟ تازه میان یه چیزی تو پاچه ی خودم هم میکنن
بعد اون موقع بیا و درستش کن.
فکر کنم واسه این دفعه بس باشه
.... فعلا