تبليغاتX
ماجراهای جوجه

سلام دلیکم !!!

آقاااااااااا خب چرا میزنی؟؟؟ خب شیکار کنم دیر شد دیگه ... من روزه سه شنبه این مطلب رو آماده کرده بودم ولی خب نشد دیگه چیکارش کنم! خب بسه دیگه باشه ! اسمه این بازی پته ریزونه که بنده هم توسط یکی از دوستان دعوت شدم... و بالاجبار...

خودتو معرفی کن

میگن قد و لجبازم ولی بابا من اینطولی نیستم اما لجبازیش رو قبول دارم... بازم میگن مغرور و لوسم... (شما باور نکنید) حالا از نظره خودم : تودارم لجبازم  خیلی رکم احساساتیم یه کوشولو یه موقعهایی لوسم و توقعی  اینم بگم ها معرفت یا عالمه دارم .... اصلا محبت از سر و روم میباره  شوخی و جدیم یه موقع هایی قاطی میشه! محرم اسرار دیگران ... به دوستی و وفاداری بیش از اندازه حساسم... کلا حساسم . دوستان زیادی دارم و ندارم ... شخصیت های متفاوتی دارم جوری که کمتر کسی میتونه شخصیت اصلیم رو بشناسه ! تو جمع خانواده لوس و لجباز و منطقی که حرفای آماده تو آستین داره و یه موقع هایی میره تو فازه اذیت . تو جمع دوستان مشنگ و شوخ و شیطون یه موقع هایی هم شر . و تو جمع خودم .... بماندددددددددددددددددددددددد. برعکسه حرفام و رفتارم عقایدی دارم که کمتر کسی ازشون باخبره! کلا خیلی طول میکشه تا کسی بتونه منو بشناسه! اینو خودم نمیگم دیگران میگن چون هر از گاهی شاخ هاشون از کارای من در میاد... فلسفه ی جوجه بودنم رو هم که همه میدونن از بچه دو ساله که تو خانواده زبون در میاره تا بابا بزرگه مامان بزرگم منو به اسمه جوجه صدا میکنن چرا؟ چون جوجه و کوشولویه خونوادمون هستم

فصل مورد علاقه

زمستون و پاییز رو از همه بیشتر دوست دارم البته اینم بگم هااا اولای بهار مدهوشم میکنه!

رنگ مورد علاقه

بهتره بگم رنگای مورد علاقه: بیشتر رنگای روشن مثله صورتی ،یاسی، قرمز روشن ، رنگ سبزه وبلاگم ، آبی آسمونی  و ...

غذای مورد علاقه

غذای خاصی رو دوست ندارم خصوصا اینکه بعد از خوردن غذاهای خوشمزه ی دانشگاه کلا حس چشایی رو از دست دادم اما حالا اگه بی جواب نخوام بذارم از غذاهایی که گوشت چرخی توش باشه خوشم میاد مثله کباب ، همبرگر ، شامی و ...

موسیقی مورد علاقه

اصولا هر چی گوش دادم و خوشم اومد دیگه تو حافظم و دلم ثبت میشه ! از افتخاری ، عبداللهی ، رضا صادقی ، گروه آرین ، و خلاصه هر چی خواستی... اما جدیدا عاشقه آهنگای همایون شدم.لاستی رپ خیلی دوست دارم (البته از این معنی داراش). اما از همه بهتر ترش آهنگای بی کلام رو میپسندم (پدر خواننده ، باران عشق ، و ... )

بدترین ضدحالی که خوردم

این مربوط میشه به یه خاطره ی خیلی بد... این ضد حالم چون با اون خاطره تداخل داره نمیتونم بگمش!

ناشیانه ترین کاری که کردم

روم به دیفال ! ولی فکر کنم ناشیانه ترینش این بود که تو سنه ۱۸ سالگی بچگی کردم! بچگی به تمام معنا...

بهترین خاطرم

خاطره تا دلت بخواد دارم اونم از نوعه بهترینش... اما یکی از همین جدیداش مربوط به هفته ی پیشه! وای خدااا روزه جمعه رفتیم بیرون ... با دوستام... سه تا خارجکی تو راه دیدیم (رفته بودیم توچال) آخ اگه بدونید این بنده خداها رو چقدر اسکل کردیم... من نبودم هاااا  من فقط خط میدادم... آقا باور کنید.. یادم رفت تو خصوصیاتم اینو بگم... معمولا کارام رو زیرزیرکی انجام میدم طوری که هیچ کی نمیفهمه از کجا آشوب به پا شده شایدم بیفته گردنه یه بنده خدای دیگه!

کسی که بخوام ملاقات کنم

والا هر کی و بخوام ببینم زود میبینمش! یعنی کاره شاقی برام نیست.

کسی که نخوام ملاقاتش کنم

سه نفرن .... ازشون متنفرم چون برای اولین بار اونا این حس رو در من بوجود آوردن و باعث شدن موندگار بشه!

برای کی دعا میکنم

برای همه! همه ی جوونا

موقعیت من در ده ساله آینده

احتمال زیاد باید ازدواج کرده باشم ! با کی ؟ خدا عالمه! خدا کنه فقط بداخلاق نباشه... احتمالا یه نینی خوشگل هم دارم... یه شغل خوب دارم و ازش لذت میبرم... به وبلاگ نویسی همچنان دارم ادامه میدم! شایدم اصلا با شوهرم... وضعه زندگیم بد نیست... حس میکنم دور از خانواده باشم.. یعنی تو یک شهره دیگه زندگی میکنم که خانوادم اونجا نیستن... کارشناسی ارشدم رو تموم کردم و احتمالا یه مدت هم خارج از کشور باشم.

از کسایی که دعوت میکنم: آرش (مردی از جنس بلور) ، نادر ، آزاده جون(موسم دلگیر) ، و بهار خانوم


(نقش صفا).

+ نگاشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:17 توسط جوجو ناز |

خدایا مرده است در این روزها٬ آلاله زیبا و رویای عشق در میان آدمها

پروردگارا!

حالم بد میشود از دیدن این رابطه ها٬ بیزارم از این عشق های خیالی ٬پنهانی ٬خیابانی

توهینی محترمانه به زن بودنت ٬ نگاهی وقیحانه به جنسیتت در حجابی از بهترین و زیباترین واژه های آفرینش: عشق ٬ زندگی ٬ دوست داشتن

این روزها ٬ در این زمانه سرد و بی وفا دل شکستن معصیت نیست ٬ کسب و کار و بیماری است ٬ درد کشنده حماقت است ٬ دست به دست هم نابود کردن صداقت است

هوس ٬ عشق های زودگذر در گذار این زمان در میان کوچه ها و پارک ها

لمس دست یک غریبه ٬ یک دروغ زشت ٬ وعده بهشت

خنده های شیطانی ٬ رابطه دزدکی و پنهانی ٬ یک نگاه٬ حسرت همیشگی ٬ همیشه آه !

باز هم آدم و حوا و سیب و باز هم فصل فریب ٬ همه حقیر ٬ همه دروغ ٬ همه زشت و بد نادرست

دست تو ای دوست من چون پلی است بین تو و یار تو ٬ میرساند به سوی او تمام حرفها و عشقها ٬ تو عاشق نمی شوی تو عادت کرده ای ٬ به بودنش همچنان که چشم من به دیدن تمام این صحنه ها ٬ دل به دست او ٬ نامطمئن سپرده ای دلت را به سرنوشت !

تو عاشق نبوده ای ٬ تو عاقل نبوده ای ٬ تو ... !

+ نگاشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:52 توسط جوجو ناز |

اوففففففففففففففففففففففففف .... اگه میتونستم و میدونستم شماها خسته نمیشید این اوفم رو همچنان ادامه میدادم آخه شما که نمیدونید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خسته شدم ...

آخ ببخشید سلام یادم رفت .... سلام دخملا ... سلام پسلا.... سلام مامان بزرگا... سلام بابابزرگا.. سلام کوچولوهای ناز... خب بسه دیگه!!!!!!!! اگه بخوام تا فردا سلام علیک کنم دیگه چی بنویسم... داشتم میگفتم خستم! شما هم خسته شدید نه؟؟؟  آخ جووووووووون دیگه تهنایی خسته نیستم!!! اما نه.... شما که به اندازه ی من خسته نیستید!بابا اه خسته شدم از بس نوشتم خسته شدم! جمله رو حال کردی؟؟؟ 

حالا علت خستگی: همون طور که میدونید یه چند روزی هست که دیر کردم!! خودم هم میدونم تازشم هیچی به ذهنم نمیرسید که بنویسم! نه اینکه بخوام وب رو پر از داستان کنم... نه !!!!!!! ولی اصلا حس و حالش نبود ... آخه میدونید که خسته بودم داشتم میگفتم که علت این خستگی این بود که این چند روز یعنی این دو هفته ی آخر درگیره برنامه های یک همایش بودم! کلاس رو گرفتی!!! بله !!!!! داشتم میگفتم همایش ما (اگر دوستان یه کم به برنامه های تلویزیونی با دقت بیشتری توجه کنند میتونند بفهمند کدوم همایش رو میگم... لاهنمایی : تبلیغاتش تو کانال ۴ بیشتره) آخر این هفته یعنی چهارشنبه و پنج شنبه تو کتابخونه ی ملی برگزار میشه!!!!!!!!! آه فکرش رو بکن دو روزه دیگه تموم میشه!!! خدا کنه خوب تموم بشه و کارامون نتیجه ی مثبت داشته باشه وگرنه این خستگیه تو تنم میمونه  اینقدر این چند روز بسته بندی و فولدر جا به جا کردم که کمر واسم نمونده! تلفن ها که دیگه هیچی!!!!!!!!!!!!!! چشام هم داره در میاد از بس این بنر اون بنر این اسلاید این متن اون متن  حالا من دست تنها نبودم فكر كنيد اگه تنها بودم و كارمون گروهي نبود ديگه جوجه فاتحش خونده بود حالا نه تنها من بلكه همه ي دوستان هم خسته شدن بيچاره پسراااااااا اصولا دلم واسشون نميسوزه ولي ايندفعه يه كوشولووووووو  بنده هاي خدا هرچي كاره باربري و حمل وسايل بود رو دوششون بود!

آخي نازي ي ي ي ي ي ! بابا مسخره نميكنم به خدا.... دلم ميسوزه  اما خب چيكار كنم ياده كاراشون ميفتم خندم ميگيره!!! گرچه شايد اونام وقتي ديدن اين خانم فيس فيسي اين كارا رو انجام ميدن تو دلشون يه عالمه به ما خنديدن!!‌ عيب نداره اين به اون دررررررررر.... خب بابا كاره گروهيه ديگه ! حالا لازم نكرده شما هم به ما بخنديد! القصه ما حسابي خسسسسسسسته شديم! 

الان ميگيد اين دختره ما رو كشت از بس گفتم خستم و بقيه هم خستن و واي چقدر فردا هم خسته ميشن اما اگه راستش رو بخواين هدفم اين بود كه !!!!!!!!!! اين بود كه شما رو هم خسته كنم

دعا كنيد برنامه هامون خوب پيش بره وگرنه ميام بيشتر خستتون ميكنم خب ديگه من برم ديگه از نتم خسته شدم . خب دوستان خسته نباشد. تا بعد

+ نگاشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 20:25 توسط جوجو ناز |

نمی دونم اصلا باید بنویسم.بنویسم ؟ ننویسم؟ آه خدایا ، خدای خوبم مامان بزرگ میگفت هیچ وقت ما رو تنها نمی زاری پس چرا این دفعه؟؟؟ (اشک ها امانش را بریده اند؟) من دیگه نمی تونم ... یک هفته است عذاب می کشم، یک هفته است مخفیانه گریه می کنم ... دیگه حتی نمی تونم تو صورت مامان و بابا نگاه کنم ... یادته اون بار که پام شکسته بود مامان چقدر گریه کرد... یادته بابا چقدر غصه خورد ، یادته هردوشون چقدر نذر کردن تا من فلج نشم ... کاش می شدم. حالا چی؟ حالا حتما دق می کنن. خداجون به گناه کدوم اشتباه حالا اینطوری تو منجلاب افتادم ؟ یادته کی نمازخوندن رو شروع کردم ، یادته اولین بار کی گفتم اشهد ان لا اله الا الله ، یادته با چه محکمی گفتم الله اکبر، یادته اولین با کی چادر سرم کردم ... زیر بارون ولی درش نیاوردم ، خداجون یادته ؟؟؟؟ (هق هق گریه حتی دیگر اجازه نوشتن را به او نمی دهد ، بیهوش و نیمه هوشیار روی تخت می افتد ، از ته دل زار می زند اشک ها و ناله هایی که یک هفته در درونش جمع شده بود ... و عجیب آنکه چگونه تا حالا دوام آورده اند. چشم هایش به سرخی لب ها و زیر چشم هایش به سیاهی موهای سیاهش ... از صورت شاداب دیروزش جز چهره ی یک دختر زجر کشیده و تکیده چیزی نمانده بود ، به نقطه ای خیره همچنان می گریست اما آرام آرام... هق هق ... آرام آرام ، یاد پنجشنبه هق هق هق هق ، یاد الان و چند ساعت دیگر آرام آرام ..)

عصر پنجشنبه بود ، مهسا دیشب به او زنگ زده بود که به مدرسه نمی آید ، تمرین های کلاس ریاضی را که شنبه باید تحویل دهند عصر پنجشنبه برایش بیاورد و به او بدهد ، روز جمعه هم او همه را برایش می آورد. از شب قبلش ملتهب بود ، دوباره خانه ی مهسا و ... چهره ی او ... در دلش ناخود آگاه آشوبی به پا شده بود. شب نمی توانست بخوابد... هر وقت میخواست به خانه ی مهسا برود اینگونه میشد اما اینبار... چهره ی علی را در نظرش مجسم کرد ، به خود لرزید.. حتی نمی توانست به او فکر کند... هربار که به یادش می افتاد سرخ می شد و سراپایش شروع به لرزیدن می کرد، قلبش هم تند تند می زد، طوری که نفسش بند می آمد و مجبور بود چند بار عمیق نفس بکشد.

مهسا چیزی نمی دانست ، اگر مهسا می دانست؟؟؟ حتی فکرش را هم خط زد... نیرویی ماورایی او را به سمت خانه ی آنها می کشاند طوری که درمانده از هر امتناعی بود ... ظهر که از مدرسه برگشت سعی کرد کمی از تمریناتش را انجام دهد اما مگر چشم های قهوه ای علی میگذاشتند؟ چندین بار به صورتش آب زد ، حتی یک بار تهدید کرد که اصلا خانه مهسا...... اما نیمه گفته حرفش را جوید..

نه نمی توانست ، طلسم شده بود ... باید می رفت! اصلا شاید علی در آنجا نبود... حتی از این فکر گریه اش گرفت ، کتابهایش را بست و گوشه ای نشست ، آهی کشید و به ساعت نگاه کرد ، وای ساعت پنج و نیم بود و او هنوز در خانه بود... زود لباس پوشید ، کلید را برداشت ، کفش هایش را پوشید ... خدای من! یادش رفته بود کتابها را بردارد! در راه از فکر اینکه اگر می رفت و مهسا میدید کتاب و تمرینات را نیاورده چقدر به او میخندید ، خنده اش گرفت و تجسم کرد طبق معمول دستی به شانه اش میزد و میگفت : ببین آبجی ما خودمون اینکاره ایم! ریز میخندید و میگفت مریم دیوونه من که میگم عاشق شدی! هی بگو نه ... هنوز فکرش تمام نشده بود که خودش را نفس زنان جلوی خانه ی مهسا دید.. آخر فقط 2 کوچه با هم فاصله داشتند ، نفس عمیقی کشید و دستانش را که از اضطراب سرد شده بود روی زنگ گذاشت ... منتظر بود چه کسی جواب میدهد ، مهسا یا ...؟ اما هیچ کس جواب نداد ، دوباره زنگ زد که بلافاصله در باز شد . پیش خودش فکر کرد باز این مهسای گیج نپرسیده در را باز کرد ! داخل شد.. در حالی که به باغچه و گلهای محمدی اش نگاه میکرد وسوسه شد که یک شاخه بچیند ، سمت باغچه رفت و سعی کرد یک شاخه بلند محمدی را بکند اما خیلی محکم بود ، با احتیاط محکم کشید ، گل جدا شد ولی به همراهش چند تیغ را در دستان مریم کاشت . خون از دستانش می آمد ، زود دستمالی در آورد و روی آن گذاشت ، میسوخت ... به خودش لعنت میفرستاد که چنین هوسی کرده است .. به همراه گل وارد شد .

مهسا را چند بار صدا زد ، میدانست مادر و پدر مهسا امروز نیستند چون دو روز قبل به دامغان رفته بودند. دیگر فکر علی از سرش رفته بود و فقط پیدا کردن مهسا و سوزش دستش مشغولش کرده بود ، همین طور با ناله مهسا را صدا میزد که یک دفعه علی را دید که هدفون در گوش ، با یک لیوان آب در حالی که میگفت : چرا اینقدر سر و .... چشمانشان به هم افتاد، هر دو ساکت و بهت زده یکدیگر را نگاه می کردند... هیچ کدام باورشان نمی شد... او .... اینجا؟ علی به سرعت بیاد آورد که قرار بوده مریم عصر بیاید اما وقتی دیر کرده بود ، فکر کرده بود که مریم دیگر نمی آید ولی حالا او ... چشمش به دستان خونی مریم افتاد ، ناخودآگاه به سمت مریم رفت ... مریم همان طور ایستاده بود، دستش را گرفت و با ناراحتی گفت : چی شده؟ هیچ کدام نمی دانستند چه می کنند و چه می گویند... بعد از چند ماه ، بعد از چند ماه که مریم خود را از اسارت عشق رها کرده بود ... یکدیگر را میدیدند. علی به سرعت داخل آشپزخانه شد و مشغول جستجو ... مریم همان جا ایستاده بود... علی سراسیمه کابینت ها را به هم میکوبید ، علی مضطرب بود ولی مریم مسخ شده بود ... قلبش داشت از جا کنده میشد حتی نمی توانست نفس بکشد، نمی دانست از خون زیادی است که از دستش آمده بود یا از تپش زیاد... به یک باره حالش بد شد و نزدیک بود ... علی سراسیمه او را گرفت و روی مبل نشاند . در حالی که مجبورش میکرد لیوان آب را بخورد ، سعی کرد دستان مریم را با باند ببندد ولی با تماس دوباره حال مریم.... تقلا کرد و نگذاشت دستش را ببندد ، تازه فهمیده بود که وقتی علی دستش را گرفته بود تپش قلبش زیاد شده است مثل حالا ... قلبش داشت از سینه بیرون میزد.

علی کنارش بود.. حتی میتوانست بوی عطرش را احساس کند ، همان عطری که عاشقش بود و چندین شیشه از آن در اتاقش داشت ولی هیچ وقت جرات نکرده بود آن را بزند ... فکر میکرد اینطوری همه میفهمند که او عاشق ... . به صورتش نگاه کرد همان گونه بود ، همانطور که آخرین بار در پیک نیک تابستان دیده بود ... چقدر آنروز خوشحال بود ، او بود ، علی بود ، پدر و مادرهایشان هم بودند ... ابروان علی گره خورده بود ، انگار از چیزی ناراحت بود ، دوباره چشمانشان بهم افتاد ، شعله از دو چشم زبانه میکشید ... کنار هم بودند به فاصله ی چند سانت ... علی بی اختیار دست مریم را گرفت و فشرد... بعد در حالی که اشک در چشمش حلقه میزد گفت: این 3 ماه کجا بودی؟ مریم هیچ نمی گفت ، انگار تارهای صوتی اش از کار افتاده بودند .. فقط اشک را روی گونه ی خود احساس میکرد... نمی دانستند چرا اینقدر با هم صمیمی شده اند؟ هر دو گریه میکردند ، رو در رو .. علی صورت مریم را پاک کرد ، گفت : گریه نکن، دلم رو بیش تر ریش میکنی! از صبح تا حالا منتظرت بودم... هر دو میگریستند ... مریم فقط نگاهش میکرد پس او هم عاشقش است .. صدای گریه اشان بلند شده بود ... دست مریم هنوز در دستان علی بود... دستش را گرفت و کمی به سمت خود کشید، طوری که حتی دیگر نفس های هم را احساس میکردند ، به یکباره در آغوش هم افتادند و گریه را سر دادند... مریم سرش روی شانه علی بود و علی در حالی که هنوز دست مریم در دستش بود او را همراهی میکرد... کمی که گذشت صدای نفس ها و قلب هاشان گریه را از یادشان برد . حس میکردند اکسیژنی در هوا نیست... قلب هر دو با شدت میزد .. حرارتی از تمام وجودشان بر میخواست طوری که روی صورت هر دو قطره های عرق برق میزد ، مریم میلرزید ... نمی توانست حرکتی بکند ، علی باز دست مریم را میفشرد ، سرش را از شانه علی برداشت در حالی که هنوز چشمانش به پایین خیره بود ، میترسید ... میترسید از علی ؟ نمی دانست ... از چشمانش؟؟؟ علی سرش را بالا گرفت ... چشم در چشم ... هر دو ترسیده بودند ... وقتی نگاهش کرد حس کرد چیزی در وجودش تکان خورد ، میخواست فریاد بزند ... از درون کسی بر دلش چنگ می انداخت ، چیزی او را هول میداد ...

اولین بوسه را او کرد یا علی؟؟؟ در درونش کسی فریاد میکشید ، تشنه بود ، دستی پشتش را نوازش میکرد ... صورت روی صورت زبر علی کشیده میشد ولی نمی توانست رهایش کند ... داشت میسوخت ... نمی توانست حرارت لبها را تحمل کند ، صورتش را داخل موهای علی پنهان کرد اما عطش دوباره ... انگار او مریم نبود ... مسخ شده بود ... نه او دیگر مریم نبود!!!!

نفس نفس میزدند و به صورت هم خیره شده بودند در حالی که هر دو خیس از عرق میلرزیدند ... هنوز روی مبل نشسته بودند ولی اما دیگر نه با آن فاصله چند سانتی ... انگار تازه همه چیز را فهمیده باشند... داشت گریه اشان میگرفت که صدای زنگ .. از وحشت زرد شدند .. مریم شروع کرد به لرزیدن ، علی زود او را کمی جابه جا کرد و بلند شد ، گفت : مهساست .... رفته بود ..... خرررید.... بریده بریده حرف میزد ، او هم ترسید بود ، حالا... چکار کنیم؟؟؟ مریم همان طور نشسته بود ... اینبار دیگر لال شده بود... علی میگفت من میروم داخل حیاط... اصلا من نیستم میروم بیرون از حیاط میروم .. اگر... اگر مهسا پرسید بگو علی درت را باز کرد و رفت ... تو هم ... نمی توانست دیگر چیزی بگوید. به سمت آیفون رفت و دکمه را زد .. نگاهی به مریم انداخت و شرمنده گفت : من رفتم. شرمنده بود چرا؟؟؟ از نیمه برگشت  به مریم گفت از صورت تو میفهمد ، دستش را گرفت بلندش کرد و او را داخل دستشویی هل داد،  در حالی که تند تند حرف میزد گفت به صورتتت آب بزن بعد برو... باشه؟ و نگاهش کرد ... تهی بود... مریم به آینه و صورت خودش که خیس بود نگاهی کرد، تازه فهمید کجاست! صدای مهسا که علی را صدا میزد را میشنید! میترسید بیرون بیاید.. بریده گفت مهسا من اینجام.. مهسا گفت : مریم تویی؟ آرام گفت: آره .گفت : علی پس کو؟ آرام گفت: علی !!!!!!  رفت ... بی معرفت ازت پذیرایی نکرد... تو دستشویی چیکار میکنی؟ مریم دوباره نگاهی به خود کرد به صورتش آبی زد و بیرون آمد ... نمی توانست به مهسا نگاه کند ، به او سلامی کرد ... مهسا دقیق نگاهش میکرد .. چت شده؟  ،هیچی فکر کنم .. فکر کنم ضعف کردم.. حالم یه دفعه بد شد.. در دل به خود نفرین میفرستاد... به سرعت از مهسا خداحافظی کرد و به خانه برگشت .. نمی دانست راه  را چطور رفته ... فقط  وقتی خود را داخل اتاق دید آرام گرفت . گریه کرد به اندازه تمام وجودش ، وجود آلوده اش ... گریه کرد به اندازه معصومیتش ، پاکیش ، پاکی از دست رفته اش ... گریه کرد.

یک هفته ی تمام در بستر بود... بستری که هیچ کس جز مامان و بابا کنارش نیامدند... حتی اجازه نداد پزشک بیاورند ، گفت سرماخورده است اما پنهانی اشک میریخت و این باعث ضعف شدیدش شده بود . یک هفته مدرسه نرفت ، یک هفته غذا نخورد ، یک هفته اشک ریخت ، یک هفته ناله کرد، یک هفته خود را ناسزا میگفت ، یک هفته خود را زد ... ویک هفته از دیدن سجاده ی سبز کناره اتاقش که روبرویش بود زجر کشید، میترسید حتی به آن دست بزند... زجر کشید ... زجر کشید

روز پنجشنبه بود ساعت پنج ونیم تصمیمش را که مدت ها گرفته بود عملی کرد، لیوان آب را برداشت قرص ها را داخلش ریخت ... در حالی که قطره های اشکش چاشنی اش میشد آنها را هم میزد و ناله کنان از همه خداحافظی میکرد... ساعت پنج و نیم بود و فکر هفته ی پیش ، همان لحظه ، تپش قلب ، دست سوزان ، چشم های قهوه ای، آغوش گرم ، طعم بوسه .... لیوان را سرکشید... نامه ی خداحافظی نداشت میترسید از اینکه بعد از مرگ مادر و پدرش ... لبش را گاز گرفت... همان طور اشک میریخت.. به اتاق نگاه کرد ، تمام وسایلش سرجایش بود .. پنجره را باز کرد و روی تخت دراز کشید ، سرش گیج میرفت و پلکهایش سنگین شده بودند ... در رویا بود یا خواب .... علی را دید .. علی با همان گل سرخ ، با دستمال خونی همراهش ، کتابهایش هم بود ... لبهای سرخش را از هم باز کرد و گفت : اینها را جا گذاشتی! همه را همان جا گذاشت و رفت .... رفت  ..... ر... ف ...

+ نگاشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 21:52 توسط جوجو ناز |

یکی نیست بگه بچه پرررو تو که تا همین ده دقیقه پیش داشتی واسه همه ناز میومدی که اوخ اینجام درد میکنه ! اوخ اونجام میسوزه ! اوخ این طرفم خشک شده ! حالا واسه من اومدی پست میزنی؟؟

اما جانه شما تا حالا اینطوری مریض نشده بودم.... خدا نصیب نکنه... دیشب تا صبح نتونستم بخوابم  میترسیدم گریه کنم ... تو روخدا ببینید آدم چه زجری میکشه ...سرم به اندازه ی کافی درد میکرد گریم که میکردم دیگه هیچی خلاصه صبح زود رفتیم بیمارستان... اولش فکر میکردم یه حالت تهوع ساده است اما وقتی رفتیم بیمارستان آقاهه علائم رو که میپرسید آخرش گفت خانوم مسموم شدی! بعدش ازم اندازه ی یه تانکر خون گرفتن.... یکی نیست بهشون بگه آخه بی معرفتا این جوجه جون نداره حرف بزنه بعد ازش خونم میگیرید.. از روزه قبلش نتونسته بودم غذا بخورم واسه همینم خیلی ضعیف شده بودم.... فشار که دیگه هیچی .... پرستاره از رو استخونه دستم یه رگه کوشولو پیدا کرد....بعد بهم دو تا سرم زدن و یه آمفولللل

دوستام امروز یه چندتاییشون اومدن بهم سر زدن... الان یه کم بهترم اما هنوز.... اینجام درد میکنه!!! یه کمی هم پاهام ماساژ نیاز داره اما نه جدی حالم هنوز خوف نشده... دوستام که اومده بودن همچین قیافه گرفته بودم ...

از تخت پایین نیومدم.. تازه دو سه تا قطره اشکم همچین چاشنیش کردم... بیچاره ها میخواستن زار بزننننن  نگید بدجنسم که نیستم بابا تو همه ی کتابای پزشکی هم نوشتن که بیمار به روحیه احتیاج داره ... خب دیگه منم اینطوری تقویت روحیه میکردم 

از اتفاقات جالبه داخل بیمارستان: یه اینترنه گیر داده بود حالا هر کی قیافه ی ما رو تو اون شرایط میدید همچین ...  اما این آقاهه اول یه کم اومد دور و برمون چرخید بعدم پرونده رو یه نگاهی انداخت ، بعدشم گفت : آخی مسموم شدید؟؟؟؟؟؟؟؟ (اگه چهرش رو میدید این دلسوزی و همدردی همچین توش موج میزد) از اونجایی که ما بدبین نیستیم و گفتیم بابا پزشکه بذار کارش رو بکنه! اما دیدیم نه این آقا از جد و آباده ما گرفته تا فی الحال  داره پرس و جو میکنه ( به قول بچه ها گفتنی داره آمار میگیره) 

خانوم ببخشید شما اینترنید؟ نه خیر آقا (حالا فکر کنید حال نداشتم حرف بزنم)... آهان استیجرید؟ نه

فیزیوپات؟ نه یه کم تو خودش فرو رفت خواست دوباره سوال کنه !!! گفتم آقا نه....  یه کم نگام کرد ... بهش گفتم شما همیشه از مریضاتون اینطوری شرح حال میگیرید؟؟؟؟ یه کم سرخ و سفید شد بعد گفت نه فکر کردم شما از آشناها ... هنوز حرفش تموم نشده بود گفتم نه... بیچاره کف کرده بود فکر کرد بابا این خیلی حالش خرابه....  رو صورتم رو انداختم گرفتم خوابیدم... جاتون خالی بین این دو تا سرم یه خوابی کردمممممممممم

اما از همه ی اینا گذشته هر وقت مریض میشم به این نکته پی میبرم که اولا ما آدما فقط به یه مو بندیم... و ثانیا از بیماری جسمی گذشته نیازه روحیه آدم تو این مواقع اونقدر زیاد میشه!!! اینقدر دوست داری هر یک ثانیه یکی بیاد ازت بپرسه خوفی عزیزم؟ ثانیه بعد... چیزی احتیاج نداری عزیزم.... دو ثانیه بعد.... گلم میخای بخوابی؟... و حالا تو هم همش ناز بیای... وای که چقدر حال میده...  اما در کل حالش از حالگیریش کمتره بنابراین بهتون پیشنهاد نمی کنم که به خاطر لوس بازی و اینا خودتون رو درگیر این ماجراها بکنید حالا اگه سرماخوردگی کوشولو و اینا بود آره اما بقیش نه ... حالا دیگه میله خودتونه اگه میبینید نیاز به ناز و نوازش دارید میتونید امتحان کنید

+ نگاشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 23:10 توسط جوجو ناز |

آهنگ آپانا

کد آهنگ در download-music-mb7