تبليغاتX
ماجراهای جوجه

سر مبارک امام شهید بر فراز نی ، رمزی است بین خدا و عشاق یعنی که این است بهای دیدار

سالهاست این بوی خاک ، این عطر خون ، این نوای دل را احساس میکنم!

بوی عاشورا می آید ، عاشورای حسین .... تاسوعای ابوالفضل .... شام غریبان ....

میدانم ،  هر وقت صدای گریه های علی اصغر را شنیدم اشک ریختم ، میدانم وقتی میشنوم رقیه کوچولو از شدت تشنگی پشت خیمه ها روی زمین دراز کشیده جگرم میسوزد !

 برای تنهایی ابا عبدالله سوختم ، با ناله های ام البنین همنوا شدم ، فداکاری قمر بنی هاشم را دیدم ، زجر زینب را چشیدم و غرور و غیرتم در اسارت سوخت!

به خدا قسم دیدم و میدانم ! اما.... اما هنوز نمیدانم حسین شهید شد ، عباس پر کشید ، عاشورا برپا شد به کدامین دلیل؟

عاشورا همین است؟ حسین رفت ! همین! نه نه خدا گواه است که نه ... عاشورا حال است ، عاشورا درون دل من و توست ! عاشورا اینجاست اینجا ! عاشورا همین جا در یک قدمی تو در خانه ی همسایه فقیر توست ، عاشورا آنجا در دست پسر بچه ی گدای جلوی امامزاده است ، عاشورا کمی آنطرف تر در کنار جوانکی است که در دامان افیون دست و پا میزند یا اصلا چرا راه دور برویم همینجا در قلب ناپاکی چون من است ! همین جا که زمانی به سپیدی چادر نماز تکلیفم بود و حال سیاهپوش عزای خود ...

ای دل تو چه میکنی ؟ میمانی یا میروی ؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین (ع) جدا کند!

 (جوجه را فراموش نکنید)التماس دعا!

+ نگاشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 20:13 توسط جوجو ناز |

به نام او ، او که تنها بود ، تنها هست و تنها می ماند...

نمی دونم ، نمی دونم بعد از اینهمه وقت باید چی بگم؟ چی شد؟

دوباره زمان گذشت و سوداها کم کمک ، نجوا کنان آغاز شد.

نمی دونم تا حالا خودت رو زندونی کردی؟ تا حالا قلبت رو پشت میله های عقل حبس کردی؟

تا حالا شده به خاطر شیطنت احساست رو به حبس ابد محکوم کنی؟

تا حالا شده به خاطر یک اشتباه تمام زندگیت رو سیاه کنی؟

تا حالا شده به هر غریبه ای به جرم غریبه بودنش پشت کنی؟

تا حالا خستگی رو با تمام مویرگ ها و سلول هات حس کردی؟

تا حالا چشمات رو برای سالها جریمه کردی که حق گریستن نداشته باشند؟

تا حالا شده خاطرات بد و زشتت رو قاب کنی و به دیوار بزنی و هربار با دیدنشون بغض و خشمت رو خفه کنی؟

تا حالا دونه دونه موهای سفید سرت رو که تو سن جوونی سراغت اومده چیدی و وقتی تو دستت گرفتی بهشون خندیدی؟

تا حالا شده مدام آهی رو که تو سینت جمع شده فرو بدی و ذکر هر روزت شده باشه : آه را در سینه حبس کن!

تا حالا شده فقط با خودت حرف بزنی ، با خودت دشمنی کنی ، با خودت رقابت کنی، خودت خودت رو دوست داشته باشی ، خودت خودت رو تشویق کنی ، خودت خودت خودت ...

تا حالا شده بشینی جلوی آیینه و شکلک در بیاری و خودت رو بخندونی تا جلوی پایین اومدن اشکات رو بگیری؟

تا حالا شده مونس تنهاییات ، همدم بی کسیات فقط خودت باشی و خودش...

اصلا تا حالا شده بهت بگن عاشق اما ندونی به جرم کدوم عشق رفتارت عاشقانه است.

تا حالا شده دفتر خاطراتت رو که باز می کنی یه مطلب خنده دار توش پیدا نکنی؟

تا حالا شده پر از احساس باشی ولی به سنگدلی محکوم بشی؟

تا حالا شده نتونی خودت رو گول بزنی و به خودت دروغ نگی و در برابر وجدانت تسلیم بشی!

تا حالا شده مدام آهنگ های سخت و خشن گوش کنی که مبادا گوشت با نرمی و لطافت آشنا بشه!

تا حالا شده

                             تا حالا شده

                                    عقلت با احساست بجنگه و همیشه از قبل پیروز میدان رو بدونی

                                                        و اون وقت تویی که دوباره

                                                                                تا حالا شده ....   تا حالا شده ...

+ نگاشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 16:54 توسط جوجو ناز |

آهنگ آپانا

کد آهنگ در download-music-mb7