
می خواهم دوباره از تو بنویسم! تویی که مدت هاست از صفحه ی بی رنگ دلم بار سفر بسته ای و رفته ای! به کجا؟؟؟ کاش می دانستم!
دلم در سوگ رفتنت نه گریست و نه آهی کشید , شاید می دانست که تو دیگر مرا نمی خواهی.هنوز غروب رفتنت را در ذهن تکرار می کنم و هر روز خیره به آوای دور شدنت از درون می میرم!
هنوز هم نمی دانم چگونه از تو دور شدم, چگونه احساسم اینگونه متلاطم شد, چگونه آن همه وفاداری را به اندک زمانی همچون ذره ای ناچیز به گوشه ای رها کردم و آنگونه خود را رها کردم , آری .... رها ... رها از تو ... منی که با اسارت در بند تو آرام بودم ولی حالا آزادم و گرفتار... گرفتار اسارتی که جایگزین تو کردم.
هنوز نمی دانم چگونه وقتی تو با تمام وجود مرا به خود خواندی و نزدیکم شدی از تو دور شدم ! این چه سرنوشتی است که مدت ها باید در آرزوی این لحظات باشم و درست در همان لحظه آن هم با پاهای بی وفایی خود به تو پشت کنم ...
تویی که تمام هستیم بودی , تویی که عشق را با تو آموختم و مزه مزه کردم , تویی که حرارتم بودی شورم بودی امید ناامیدی هایم بودی.
تویی که تمام لحظاتم از تو جان می گرفت و تمام ثانیه های عمرم به امید تو حرکت می کردند. تویی که برایم تو بودی نه آن بتی که دیگران در سر می پروردند , تویی که برایم یک دوست یک صمیمی یک عشق ......
چه بگویم
چه بگویم
تویی که همه چیزم بودی!
حال با این حال غریب و دلی شکسته تر از پیش ,چشمانی یخ زده از بی مهری , با کمری خمیده و روحی نالان تر از گذشته باز هم به خانه ات سرکی زده ام , میدانم پیش تر ها باید می آمدم ولی ...
ولی من نا امید به امید کلام های پیشینت با رویی شرمسار به پیشگاهت می آیم و فقط از تو یک چیز را می خواهم !
بگذار دوست تو بمانم و تو را با همان نام دلنشین دیروز بخوانمت :
خداجون خیلی دوستت دارم

پ.ن.۱: عید فطر مبارک
پ.ن.۲: ازش ممنونم که نگذاشت تو این برزخ بمونم! مثل همیشه تنهام نگذاشت.

میم مثل محمد حسین ،میم مثل مایوس، میم مثل مردد ، میم مثل من، میم مثل مرده ...
میم ها هنوز هم ادامه دارند .... شاید انتهایش برسد به مرگ یا چیز دیگر .... که می داند؟ تمام این مدت این میم ها دنیایم را پر کرده اند !
مایوس، مایوس از آینده از برنامه ها، مایوس از توانایی ، می شود ها و نمی شودها !
مردد می توانم ........ نه نمی توانم! باید و نباید ، تردید فراموشی یا نگاه داشتن در دل!
محمد حسینم ، شاید تنها کسی که بارها در چشمان سیاهش متولد شدم و با تمام وجود نگاهش را بلعیدم و وجودم را نثارش کردم ... چندی دیگر او نیز ..........
من ! منی که تمام این دنیای درون را می سازم، منی که متولد می شوم و یا می میرم!
منی که عاشقم و یا فارق ؟ هستم و نیستم! بیدارم و یا خواب!
و یا شاید اصلا...

مرده ام ! شاید میم آخر میم مرگ به حقیقت نزدیکتر است.
اما میم من نوای محبت دارد ، می دانم می دانم میم من میم مهر است ، مهربان است!
گرچه دلم آغشته از آن است ولی مدت ها است پاسخش نگاه سرد دیگران و یا حتی بدی...
همین است که دلم قفل است و محبوس می ماند...

پ.ن.۱: اینم یکی از دلنوشته های جوجه بود تو این مدت! محمد حسینم تولدت رو تبریک میگم امیدوارم خاله رو به خاطر تمام گازهایی که تو این مدت ازت گرفتم ببخشی !![]()
پ.ن.۲: میدونم خیلی از دوستان دلخورن از نبودنم اما فقط میتونم بگم شرمندم... گفته بودم که برای مدتی نمی تونم بیام گرچه سعی کردم ماهی یکبار پست بذارم و گذاشتم. سعی میکنم تاخیرهام رو کمتر کنم اما قول نمیدم
حالم خوبه ، فعالیتم هم بد نیست یه کارایی دارم می کنم که نیاز به زمان دارم برای همین از نت یه کم فاصله گرفتم برای همین جای هیچ گونه نگرانی نیست!
پ.ن.۳: حلول ماه مبارک رمضان رو به تمام دوستای خوبم تبریک میگم ، امیدوارم توی دعاهاتون بنده رو هم فراموش نفرمایید خصوصا الان !


دلم را سپردم به بنگاه دنيا
و هی آگهی دادم اينجا و آنجا
و هر روز
برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی اين و آن سرسری آمد ورفت ولی هيچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد
يکی گفت: چرا اين اتاق پر از دود و آه است
يکی گفت: چه ديوارهايش سياه است!
يکی گفت: چرا نور اينجا کم است
و آن ديگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است!
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم: خدايا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشيد، ديگر برای شما جا نداريم
از اين پس به جز او کسی را نداريم


جوجه هنوز زنده است
چو از یار نکو منظر امید خود گسستم من
جدا از دیگران تنها به پیش غم نشستم من
چنین ابراز می کردم که من خشنود از این دردم
ولیکن کس ندانست این که در باطن شکستم من
دگر بر آن رخ زیبا نگه هرگز نمی کردم
چنینش می نمودم کز غمش رندانه رستم من
من از جام نگاه او بدم هر لحظه ای سرمست
ولی تصویر می کردم زجام باده مستم من
نبودم لاف زن اما بگفتم من رقیبا ن را
کشیدم از سر عشقش رضامندانه دستم من
دگر زین دوری و فرقت شدم بی طاقت و خسته
رفیقانم خداحافظ سفر را بار بستم من
۱. از اینکه سال تحویل نیومدم و پست تبریک نذاشتم شرمنده. ولی نخواستم چون از این عادات و کلیشه ها خسته شدم .
۲. از دوستانی هم که تو این مدت اذیتشون کردم عذر خواهی میکنم امیدوارم ببخشند.
۳. باورم نمیشد روزی به اینجا برسم که بخوام اینجا رو از دست بدم ! اصلا فکرش رو نمیکردم ! اینجا برام خاطره های قشنگی گذاشته هنوزم نمیدونم اینجا میشه یه خاطره یا ...
۴. میدونم نگران بودید این مدت کجا بودم و چی شده اما خب دیگه رسم روزگار تا بوده همین بوده و بس! هیچ اتفاق بدی نیافتاده شاید بی دلیل میخوام برم ..... مشکل از درونه !
دعام کنید همین

قلمم باز می خواهد نجوا کند ! با دلم؟ با او؟ با تو ؟؟؟ نمی دانم
چند روزی است که حصارهای کاغذی امانش نمی دهند و او مدام در تنگنای این سردگرمی ها ، به دنبال چیزی است ! حیران تر از پیش است حتی نمی داند چرا؟
گویی دستی از جنس حریر گلویش را سخت می فشارد و سایه ای از جنس نور مدام تعقیبش می کند ، او می هراسد ، میگریزد و سرگردان و آواره ...
به چه سرابی دل خوش کرده است؟ به چه امیدی وعده ی بهار را می دهد؟ زمستان هنوز پابرجاست!
ابرهای مشکوکی خبر از دسیسه ی باران می دهند ! نکند آسمان بلرزد و آن گاه چه بلایی بر سر گل نو شکفته ی ریحان می آورد !!!
گویی بادهای خزان دوباره شروع به وزش کرده اند و سرمای مرگبار زمستان چشمانم را سنگین !
می خواهم بخوابم
نه به باران ، نه بهار ، نه زمستان نه به سایه نه به ابر
میخواهم آسوده و گمگشته بخوابم !
پ.ن ۱. رحلت پیامبر اکرم (ص) و شهادت امام حسن مجتبی(ع) و امام رضا (ع) را به تمامی دوستان تسلیت میگم.


چقدر دنياي ما آدمها سياه شده !
چقدر همه كوچك شده ايم و حقير!
يعني من همان اشرف مخلوقات ديروزم!
عشق ، دوستي ، وفا ، صميميت .... ديگر حتي يادم نيست چه معنايي داشتند و كاربردشان چه بود؟
فكر ميكنم عشق همان بود كه اگر كسي گفت دوستت دارد بوجود مي آمد... دوستي همان بود كه دستي دست ديگر را ميفشرد ....
وفا به گمانم همان چشمان نگراني بود كه خالصانه به دنبالت بود و صميميت همان سخنان ساده و پرنوايي بود كه بينمان تكرار ميشد.
از بوي لجن و كثافات ديگر خسته شده ام! آيا من اينقدر كثيفم يا اين آدمها كه اين روح خود را شستشو نمي دهند....
خسته ام از اين قضاوت هاي ناعادلانه ، از حقيقت هاي فريبكارانه ، از دوستي هاي منفعت طلبانه.
متنفرم از نجواهاي پليدانه ، نگاههاي هرزيانه ، وعده هاي دروغانه.
چشمان بارانيم را ، غرور زير پا افتاده ام را و قلب يخ زده ام را به كدامين گناه بايد بپذيرم .....
زندگي سياه ، موهاي سپيد و عمر از دست رفته ام را چگونه بازگردانم.......
قلبم را شكستند ! به كدامين جرم ؟ به كدامين گناه؟ به كدامين اشتباه؟ به كدامين خطا؟ به كدامين انحراف؟ به كدامين محكمه؟ به كدامين قانون؟ به كدامين منطق؟ به كدامين فلسفه؟
نميدانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سر مبارک امام شهید بر فراز نی ، رمزی است بین خدا و عشاق یعنی که این است بهای دیدار

سالهاست این بوی خاک ، این عطر خون ، این نوای دل را احساس میکنم!
بوی عاشورا می آید ، عاشورای حسین .... تاسوعای ابوالفضل .... شام غریبان ....
میدانم ، هر وقت صدای گریه های علی اصغر را شنیدم اشک ریختم ، میدانم وقتی میشنوم رقیه کوچولو از شدت تشنگی پشت خیمه ها روی زمین دراز کشیده جگرم میسوزد !
برای تنهایی ابا عبدالله سوختم ، با ناله های ام البنین همنوا شدم ، فداکاری قمر بنی هاشم را دیدم ، زجر زینب را چشیدم و غرور و غیرتم در اسارت سوخت!
به خدا قسم دیدم و میدانم ! اما.... اما هنوز نمیدانم حسین شهید شد ، عباس پر کشید ، عاشورا برپا شد به کدامین دلیل؟
عاشورا همین است؟ حسین رفت ! همین! نه نه خدا گواه است که نه ... عاشورا حال است ، عاشورا درون دل من و توست ! عاشورا اینجاست اینجا ! عاشورا همین جا در یک قدمی تو در خانه ی همسایه فقیر توست ، عاشورا آنجا در دست پسر بچه ی گدای جلوی امامزاده است ، عاشورا کمی آنطرف تر در کنار جوانکی است که در دامان افیون دست و پا میزند یا اصلا چرا راه دور برویم همینجا در قلب ناپاکی چون من است ! همین جا که زمانی به سپیدی چادر نماز تکلیفم بود و حال سیاهپوش عزای خود ...
ای دل تو چه میکنی ؟ میمانی یا میروی ؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین (ع) جدا کند!
(جوجه را فراموش نکنید)التماس دعا!
به نام او ، او که تنها بود ، تنها هست و تنها می ماند...

نمی دونم ، نمی دونم بعد از اینهمه وقت باید چی بگم؟ چی شد؟
دوباره زمان گذشت و سوداها کم کمک ، نجوا کنان آغاز شد.
نمی دونم تا حالا خودت رو زندونی کردی؟ تا حالا قلبت رو پشت میله های عقل حبس کردی؟
تا حالا شده به خاطر شیطنت احساست رو به حبس ابد محکوم کنی؟
تا حالا شده به خاطر یک اشتباه تمام زندگیت رو سیاه کنی؟
تا حالا شده به هر غریبه ای به جرم غریبه بودنش پشت کنی؟
تا حالا خستگی رو با تمام مویرگ ها و سلول هات حس کردی؟
تا حالا چشمات رو برای سالها جریمه کردی که حق گریستن نداشته باشند؟
تا حالا شده خاطرات بد و زشتت رو قاب کنی و به دیوار بزنی و هربار با دیدنشون بغض و خشمت رو خفه کنی؟
تا حالا دونه دونه موهای سفید سرت رو که تو سن جوونی سراغت اومده چیدی و وقتی تو دستت گرفتی بهشون خندیدی؟
تا حالا شده مدام آهی رو که تو سینت جمع شده فرو بدی و ذکر هر روزت شده باشه : آه را در سینه حبس کن!
تا حالا شده فقط با خودت حرف بزنی ، با خودت دشمنی کنی ، با خودت رقابت کنی، خودت خودت رو دوست داشته باشی ، خودت خودت رو تشویق کنی ، خودت خودت خودت ...
تا حالا شده بشینی جلوی آیینه و شکلک در بیاری و خودت رو بخندونی تا جلوی پایین اومدن اشکات رو بگیری؟
تا حالا شده مونس تنهاییات ، همدم بی کسیات فقط خودت باشی و خودش...
اصلا تا حالا شده بهت بگن عاشق اما ندونی به جرم کدوم عشق رفتارت عاشقانه است.
تا حالا شده دفتر خاطراتت رو که باز می کنی یه مطلب خنده دار توش پیدا نکنی؟
تا حالا شده پر از احساس باشی ولی به سنگدلی محکوم بشی؟
تا حالا شده نتونی خودت رو گول بزنی و به خودت دروغ نگی و در برابر وجدانت تسلیم بشی!
تا حالا شده مدام آهنگ های سخت و خشن گوش کنی که مبادا گوشت با نرمی و لطافت آشنا بشه!
تا حالا شده
تا حالا شده
عقلت با احساست بجنگه و همیشه از قبل پیروز میدان رو بدونی
و اون وقت تویی که دوباره
تا حالا شده .... تا حالا شده ...

خدایا مرده است در این روزها٬ آلاله زیبا و رویای عشق در میان آدمها
پروردگارا!
حالم بد میشود از دیدن این رابطه ها٬ بیزارم از این عشق های خیالی ٬پنهانی ٬خیابانی
توهینی محترمانه به زن بودنت ٬ نگاهی وقیحانه به جنسیتت در حجابی از بهترین و زیباترین واژه های آفرینش: عشق ٬ زندگی ٬ دوست داشتن
این روزها ٬ در این زمانه سرد و بی وفا دل شکستن معصیت نیست ٬ کسب و کار و بیماری است ٬ درد کشنده حماقت است ٬ دست به دست هم نابود کردن صداقت است
هوس ٬ عشق های زودگذر در گذار این زمان در میان کوچه ها و پارک ها
لمس دست یک غریبه ٬ یک دروغ زشت ٬ وعده بهشت
خنده های شیطانی ٬ رابطه دزدکی و پنهانی ٬ یک نگاه٬ حسرت همیشگی ٬ همیشه آه !
باز هم آدم و حوا و سیب و باز هم فصل فریب ٬ همه حقیر ٬ همه دروغ ٬ همه زشت و بد نادرست
دست تو ای دوست من چون پلی است بین تو و یار تو ٬ میرساند به سوی او تمام حرفها و عشقها ٬ تو عاشق نمی شوی تو عادت کرده ای ٬ به بودنش همچنان که چشم من به دیدن تمام این صحنه ها ٬ دل به دست او ٬ نامطمئن سپرده ای دلت را به سرنوشت !
تو عاشق نبوده ای ٬ تو عاقل نبوده ای ٬ تو ... !

نمی دونم اصلا باید بنویسم.بنویسم ؟ ننویسم؟ آه خدایا ، خدای خوبم مامان بزرگ میگفت هیچ وقت ما رو تنها نمی زاری پس چرا این دفعه؟؟؟ (اشک ها امانش را بریده اند؟) من دیگه نمی تونم ... یک هفته است عذاب می کشم، یک هفته است مخفیانه گریه می کنم ... دیگه حتی نمی تونم تو صورت مامان و بابا نگاه کنم ... یادته اون بار که پام شکسته بود مامان چقدر گریه کرد... یادته بابا چقدر غصه خورد ، یادته هردوشون چقدر نذر کردن تا من فلج نشم ... کاش می شدم. حالا چی؟ حالا حتما دق می کنن. خداجون به گناه کدوم اشتباه حالا اینطوری تو منجلاب افتادم ؟ یادته کی نمازخوندن رو شروع کردم ، یادته اولین بار کی گفتم اشهد ان لا اله الا الله ، یادته با چه محکمی گفتم الله اکبر، یادته اولین با کی چادر سرم کردم ... زیر بارون ولی درش نیاوردم ، خداجون یادته ؟؟؟؟ (هق هق گریه حتی دیگر اجازه نوشتن را به او نمی دهد ، بیهوش و نیمه هوشیار روی تخت می افتد ، از ته دل زار می زند اشک ها و ناله هایی که یک هفته در درونش جمع شده بود ... و عجیب آنکه چگونه تا حالا دوام آورده اند. چشم هایش به سرخی لب ها و زیر چشم هایش به سیاهی موهای سیاهش ... از صورت شاداب دیروزش جز چهره ی یک دختر زجر کشیده و تکیده چیزی نمانده بود ، به نقطه ای خیره همچنان می گریست اما آرام آرام... هق هق ... آرام آرام ، یاد پنجشنبه هق هق هق هق ، یاد الان و چند ساعت دیگر آرام آرام ..)
عصر پنجشنبه بود ، مهسا دیشب به او زنگ زده بود که به مدرسه نمی آید ، تمرین های کلاس ریاضی را که شنبه باید تحویل دهند عصر پنجشنبه برایش بیاورد و به او بدهد ، روز جمعه هم او همه را برایش می آورد. از شب قبلش ملتهب بود ، دوباره خانه ی مهسا و ... چهره ی او ... در دلش ناخود آگاه آشوبی به پا شده بود. شب نمی توانست بخوابد... هر وقت میخواست به خانه ی مهسا برود اینگونه میشد اما اینبار... چهره ی علی را در نظرش مجسم کرد ، به خود لرزید.. حتی نمی توانست به او فکر کند... هربار که به یادش می افتاد سرخ می شد و سراپایش شروع به لرزیدن می کرد، قلبش هم تند تند می زد، طوری که نفسش بند می آمد و مجبور بود چند بار عمیق نفس بکشد.
مهسا چیزی نمی دانست ، اگر مهسا می دانست؟؟؟ حتی فکرش را هم خط زد... نیرویی ماورایی او را به سمت خانه ی آنها می کشاند طوری که درمانده از هر امتناعی بود ... ظهر که از مدرسه برگشت سعی کرد کمی از تمریناتش را انجام دهد اما مگر چشم های قهوه ای علی میگذاشتند؟ چندین بار به صورتش آب زد ، حتی یک بار تهدید کرد که اصلا خانه مهسا...... اما نیمه گفته حرفش را جوید..
نه نمی توانست ، طلسم شده بود ... باید می رفت! اصلا شاید علی در آنجا نبود... حتی از این فکر گریه اش گرفت ، کتابهایش را بست و گوشه ای نشست ، آهی کشید و به ساعت نگاه کرد ، وای ساعت پنج و نیم بود و او هنوز در خانه بود... زود لباس پوشید ، کلید را برداشت ، کفش هایش را پوشید ... خدای من! یادش رفته بود کتابها را بردارد! در راه از فکر اینکه اگر می رفت و مهسا میدید کتاب و تمرینات را نیاورده چقدر به او میخندید ، خنده اش گرفت و تجسم کرد طبق معمول دستی به شانه اش میزد و میگفت : ببین آبجی ما خودمون اینکاره ایم! ریز میخندید و میگفت مریم دیوونه من که میگم عاشق شدی! هی بگو نه ... هنوز فکرش تمام نشده بود که خودش را نفس زنان جلوی خانه ی مهسا دید.. آخر فقط 2 کوچه با هم فاصله داشتند ، نفس عمیقی کشید و دستانش را که از اضطراب سرد شده بود روی زنگ گذاشت ... منتظر بود چه کسی جواب میدهد ، مهسا یا ...؟ اما هیچ کس جواب نداد ، دوباره زنگ زد که بلافاصله در باز شد . پیش خودش فکر کرد باز این مهسای گیج نپرسیده در را باز کرد ! داخل شد.. در حالی که به باغچه و گلهای محمدی اش نگاه میکرد وسوسه شد که یک شاخه بچیند ، سمت باغچه رفت و سعی کرد یک شاخه بلند محمدی را بکند اما خیلی محکم بود ، با احتیاط محکم کشید ، گل جدا شد ولی به همراهش چند تیغ را در دستان مریم کاشت . خون از دستانش می آمد ، زود دستمالی در آورد و روی آن گذاشت ، میسوخت ... به خودش لعنت میفرستاد که چنین هوسی کرده است .. به همراه گل وارد شد .
مهسا را چند بار صدا زد ، میدانست مادر و پدر مهسا امروز نیستند چون دو روز قبل به دامغان رفته بودند. دیگر فکر علی از سرش رفته بود و فقط پیدا کردن مهسا و سوزش دستش مشغولش کرده بود ، همین طور با ناله مهسا را صدا میزد که یک دفعه علی را دید که هدفون در گوش ، با یک لیوان آب در حالی که میگفت : چرا اینقدر سر و .... چشمانشان به هم افتاد، هر دو ساکت و بهت زده یکدیگر را نگاه می کردند... هیچ کدام باورشان نمی شد... او .... اینجا؟ علی به سرعت بیاد آورد که قرار بوده مریم عصر بیاید اما وقتی دیر کرده بود ، فکر کرده بود که مریم دیگر نمی آید ولی حالا او ... چشمش به دستان خونی مریم افتاد ، ناخودآگاه به سمت مریم رفت ... مریم همان طور ایستاده بود، دستش را گرفت و با ناراحتی گفت : چی شده؟ هیچ کدام نمی دانستند چه می کنند و چه می گویند... بعد از چند ماه ، بعد از چند ماه که مریم خود را از اسارت عشق رها کرده بود ... یکدیگر را میدیدند. علی به سرعت داخل آشپزخانه شد و مشغول جستجو ... مریم همان جا ایستاده بود... علی سراسیمه کابینت ها را به هم میکوبید ، علی مضطرب بود ولی مریم مسخ شده بود ... قلبش داشت از جا کنده میشد حتی نمی توانست نفس بکشد، نمی دانست از خون زیادی است که از دستش آمده بود یا از تپش زیاد... به یک باره حالش بد شد و نزدیک بود ... علی سراسیمه او را گرفت و روی مبل نشاند . در حالی که مجبورش میکرد لیوان آب را بخورد ، سعی کرد دستان مریم را با باند ببندد ولی با تماس دوباره حال مریم.... تقلا کرد و نگذاشت دستش را ببندد ، تازه فهمیده بود که وقتی علی دستش را گرفته بود تپش قلبش زیاد شده است مثل حالا ... قلبش داشت از سینه بیرون میزد.
علی کنارش بود.. حتی میتوانست بوی عطرش را احساس کند ، همان عطری که عاشقش بود و چندین شیشه از آن در اتاقش داشت ولی هیچ وقت جرات نکرده بود آن را بزند ... فکر میکرد اینطوری همه میفهمند که او عاشق ... . به صورتش نگاه کرد همان گونه بود ، همانطور که آخرین بار در پیک نیک تابستان دیده بود ... چقدر آنروز خوشحال بود ، او بود ، علی بود ، پدر و مادرهایشان هم بودند ... ابروان علی گره خورده بود ، انگار از چیزی ناراحت بود ، دوباره چشمانشان بهم افتاد ، شعله از دو چشم زبانه میکشید ... کنار هم بودند به فاصله ی چند سانت ... علی بی اختیار دست مریم را گرفت و فشرد... بعد در حالی که اشک در چشمش حلقه میزد گفت: این 3 ماه کجا بودی؟ مریم هیچ نمی گفت ، انگار تارهای صوتی اش از کار افتاده بودند .. فقط اشک را روی گونه ی خود احساس میکرد... نمی دانستند چرا اینقدر با هم صمیمی شده اند؟ هر دو گریه میکردند ، رو در رو .. علی صورت مریم را پاک کرد ، گفت : گریه نکن، دلم رو بیش تر ریش میکنی! از صبح تا حالا منتظرت بودم... هر دو میگریستند ... مریم فقط نگاهش میکرد پس او هم عاشقش است .. صدای گریه اشان بلند شده بود ... دست مریم هنوز در دستان علی بود... دستش را گرفت و کمی به سمت خود کشید، طوری که حتی دیگر نفس های هم را احساس میکردند ، به یکباره در آغوش هم افتادند و گریه را سر دادند... مریم سرش روی شانه علی بود و علی در حالی که هنوز دست مریم در دستش بود او را همراهی میکرد... کمی که گذشت صدای نفس ها و قلب هاشان گریه را از یادشان برد . حس میکردند اکسیژنی در هوا نیست... قلب هر دو با شدت میزد .. حرارتی از تمام وجودشان بر میخواست طوری که روی صورت هر دو قطره های عرق برق میزد ، مریم میلرزید ... نمی توانست حرکتی بکند ، علی باز دست مریم را میفشرد ، سرش را از شانه علی برداشت در حالی که هنوز چشمانش به پایین خیره بود ، میترسید ... میترسید از علی ؟ نمی دانست ... از چشمانش؟؟؟ علی سرش را بالا گرفت ... چشم در چشم ... هر دو ترسیده بودند ... وقتی نگاهش کرد حس کرد چیزی در وجودش تکان خورد ، میخواست فریاد بزند ... از درون کسی بر دلش چنگ می انداخت ، چیزی او را هول میداد ...
اولین بوسه را او کرد یا علی؟؟؟ در درونش کسی فریاد میکشید ، تشنه بود ، دستی پشتش را نوازش میکرد ... صورت روی صورت زبر علی کشیده میشد ولی نمی توانست رهایش کند ... داشت میسوخت ... نمی توانست حرارت لبها را تحمل کند ، صورتش را داخل موهای علی پنهان کرد اما عطش دوباره ... انگار او مریم نبود ... مسخ شده بود ... نه او دیگر مریم نبود!!!!
نفس نفس میزدند و به صورت هم خیره شده بودند در حالی که هر دو خیس از عرق میلرزیدند ... هنوز روی مبل نشسته بودند ولی اما دیگر نه با آن فاصله چند سانتی ... انگار تازه همه چیز را فهمیده باشند... داشت گریه اشان میگرفت که صدای زنگ .. از وحشت زرد شدند .. مریم شروع کرد به لرزیدن ، علی زود او را کمی جابه جا کرد و بلند شد ، گفت : مهساست .... رفته بود ..... خرررید.... بریده بریده حرف میزد ، او هم ترسید بود ، حالا... چکار کنیم؟؟؟ مریم همان طور نشسته بود ... اینبار دیگر لال شده بود... علی میگفت من میروم داخل حیاط... اصلا من نیستم میروم بیرون از حیاط میروم .. اگر... اگر مهسا پرسید بگو علی درت را باز کرد و رفت ... تو هم ... نمی توانست دیگر چیزی بگوید. به سمت آیفون رفت و دکمه را زد .. نگاهی به مریم انداخت و شرمنده گفت : من رفتم. شرمنده بود چرا؟؟؟ از نیمه برگشت به مریم گفت از صورت تو میفهمد ، دستش را گرفت بلندش کرد و او را داخل دستشویی هل داد، در حالی که تند تند حرف میزد گفت به صورتتت آب بزن بعد برو... باشه؟ و نگاهش کرد ... تهی بود... مریم به آینه و صورت خودش که خیس بود نگاهی کرد، تازه فهمید کجاست! صدای مهسا که علی را صدا میزد را میشنید! میترسید بیرون بیاید.. بریده گفت مهسا من اینجام.. مهسا گفت : مریم تویی؟ آرام گفت: آره .گفت : علی پس کو؟ آرام گفت: علی !!!!!! رفت ... بی معرفت ازت پذیرایی نکرد... تو دستشویی چیکار میکنی؟ مریم دوباره نگاهی به خود کرد به صورتش آبی زد و بیرون آمد ... نمی توانست به مهسا نگاه کند ، به او سلامی کرد ... مهسا دقیق نگاهش میکرد .. چت شده؟ ،هیچی فکر کنم .. فکر کنم ضعف کردم.. حالم یه دفعه بد شد.. در دل به خود نفرین میفرستاد... به سرعت از مهسا خداحافظی کرد و به خانه برگشت .. نمی دانست راه را چطور رفته ... فقط وقتی خود را داخل اتاق دید آرام گرفت . گریه کرد به اندازه تمام وجودش ، وجود آلوده اش ... گریه کرد به اندازه معصومیتش ، پاکیش ، پاکی از دست رفته اش ... گریه کرد.
یک هفته ی تمام در بستر بود... بستری که هیچ کس جز مامان و بابا کنارش نیامدند... حتی اجازه نداد پزشک بیاورند ، گفت سرماخورده است اما پنهانی اشک میریخت و این باعث ضعف شدیدش شده بود . یک هفته مدرسه نرفت ، یک هفته غذا نخورد ، یک هفته اشک ریخت ، یک هفته ناله کرد، یک هفته خود را ناسزا میگفت ، یک هفته خود را زد ... ویک هفته از دیدن سجاده ی سبز کناره اتاقش که روبرویش بود زجر کشید، میترسید حتی به آن دست بزند... زجر کشید ... زجر کشید
روز پنجشنبه بود ساعت پنج ونیم تصمیمش را که مدت ها گرفته بود عملی کرد، لیوان آب را برداشت قرص ها را داخلش ریخت ... در حالی که قطره های اشکش چاشنی اش میشد آنها را هم میزد و ناله کنان از همه خداحافظی میکرد... ساعت پنج و نیم بود و فکر هفته ی پیش ، همان لحظه ، تپش قلب ، دست سوزان ، چشم های قهوه ای، آغوش گرم ، طعم بوسه .... لیوان را سرکشید... نامه ی خداحافظی نداشت میترسید از اینکه بعد از مرگ مادر و پدرش ... لبش را گاز گرفت... همان طور اشک میریخت.. به اتاق نگاه کرد ، تمام وسایلش سرجایش بود .. پنجره را باز کرد و روی تخت دراز کشید ، سرش گیج میرفت و پلکهایش سنگین شده بودند ... در رویا بود یا خواب .... علی را دید .. علی با همان گل سرخ ، با دستمال خونی همراهش ، کتابهایش هم بود ... لبهای سرخش را از هم باز کرد و گفت : اینها را جا گذاشتی! همه را همان جا گذاشت و رفت .... رفت ..... ر... ف ...
کفش هایم خاکی اند ، یادم نمی آید آخرین بار کی آنها را تمیز کردم! قدم هایم را آرامتر برمیدارم "امروز باهاش قرار دارم... بهش میگم مامان و بابام قبول نکردن" به صورتش نگاه میکنم در چشمانش بر عکس چهره اش غمی پنهان موج میزند.... از کنارش میگذرم ... دلم! در انتظار میسوزد... نمیدانم چرا باز هجوم خاطراتی که دو سال پیش زندگیم را دگرگون کرد ، اینگونه سراسیمه بر دلم حمله ور شده اند.
در حالتی از سرگشتگی غرق شده ام... "خانم تا میدوون ونک چقدر مونده" آنقدر بی رمقم که فقط با نگاهی غمزده پاسخش میدهم. چرا اینگونه در خاطرات فرورفته ام؟ من کجا هستم؟
"خانوم خانوم یه دستمال از من بخرید، به خدا احتیاج دارم" هر روز و هر روز این صدا و این التماس و این چهره را میبینم اما اینبار... به چهره اش دقیق میشوم خطوطی بر پیشانیش است اما قامتش و چهره اش جوانی را بیداد میکند.... پس آن خطوط؟؟؟؟
"ولیعصر ۲ نفر . ۲ نفر ولیعصر ..." ، "آقا برو جلو نوبته منه" و همچنان " ولیعصر ۲ نفر"، "مرتیکه نوبت منه ..." "تو ... میخوری مگه ارثه باباته؟" همه تماشا میکنند همه ... اینها خسته نمی شوند ؟ برای یک لقمه نان، یک کرایه ... و دوباره من ، منه درون را میخواند و در خود فرو میروم،"... پدر الان درستت میکنم" و من همچنان میروم... جلویه پارک می ایستم . همان پارکی که دو سال پیش ... خدایا الان کجاست ، چکار می کند؟ چشمانم دیگر تاب سنگینی اشک ها را ندارد ، همین الان است که !!!
پله ها را پاورچین پاورچین پایین میروم... واقعا چند سال میگذرد؟ چقدر عجیب است که فکر می کنم شاید ده سال گذشته است که این درختان طبقه طبقه را ندیده ام... "خانوم فرهنگسرای بانو که میگن بالاتر از پارکه کجاست؟" فقط نگاهش میکنم و رد میشوم.. نگاهش را از پشت احساس میکنم ... چرا من امروز اینگونه ام؟ اگر حرفی بزنم سیل سرازیر می شود...
شانه هایم دیگر حتی تحمل کیفم را ندارد... صندلی های شطرنجی!زندگی سیاه و سفید! یادت هست؟ با تعارف یک آدامس کنارم نشستی! و ....
"محمد !چرا اینطوری شده؟" نگام می کنی با لبخند مرموزی که شاید در عمق چشمام به دنبال حقیقتی، حقیقتی که آیا واقعا نمی فهمم؟ و در آخر میخندی با صدای بلند.... "دارم بهت میگم چرا این شکلی شده؟؟؟" رضا همون طور هذیان میگه و به من و صندلی های بغل اشاره می کنه...."محمد؟؟؟" وحشت صدام خنده هایت را قطع می کنه ، نگام می کنی و هنوز با خنده "یعنی تو واقعا نمی فهمی چشه؟"
اصلا باورم نمی شه ، محمد؟ رضا؟؟؟؟ تمام مغزم از ناباوری هنگ کرده و خودم هم خنده ام میگیره، اشک از صورتم میریزه و من همین طور میخندم... محمد ساکت نگاهم می کنه.. باز مثل همان اولین بار به من یک آدامس توت فرنگی میده... بازش می کنم و در دهانم میذارم اما تا مزه ی توت فرنگی رو احساس می کنم حالت تهوع سراغم میاد... "چته؟ " ، "هیچی" ، " پس چرا زرد شدی؟ حالت بده" ، "نه" ، "باز پاهاته" ، "نه نه " ... "میخوای یه چیزی بدم آروم بشی" نگاش میکنم ، حرف ناگفته ای داره! به دنبال جواب... به رضا نگاه می کنم ، روی زمین پارک دراز کشیده رو به آسمون بلند بلند "خدا من یه پیرمرده مفلسم .... هاهاها... من شکلات خیلی دوست دارم... هاها ها" زیر لب میگم "بده". بدون اینکه به محمد نگاه کنم یک چیز لوله شکل رو که در دستم گذاشته لمس می کنم! "این چیه" ، "مسکنه" ، "از کجا میدونی؟ " ، " منم وقتی سرم درد میگیره از اینا استفاده میکنم" ، "باید بخورمش؟" ، "نگاش کردی ؟ به نظرت خوردنیه؟ " بعد دوباره لبخند میزنه... رضا همان طور داره بلند حرف میزنه و میخنده... "مثله رضا میشم؟" ، "نه بابا اون چیزه دیگه مصرف کرده ، این مسکنه!" .
"چی توشه؟" ، " هیچی یه کم حشیش فقط یه ذره" هنوز باورم نمی شه . نگاهش می کنم "حشیش چیه؟" .... دوباره میخنده "دیگه تو به این سن نمی دونی حشیش چیه؟" سرم رو تکون میدم. یک چیز سیاه خمیر مانند از جیبش در میاره و نشونم میده "به این میگن حشیش" ، "از اینا تویه اینه؟" ، " آره فقط با گرده ی سیگار قاطی شده جوری که ریزه ریزه و پیدا نیست مثله توتون های سیگار، بویه داروهای گیاهی میده ... بو کن!" و سیگار رو نزدیک بینیم میگیره... راست میگه.. "هواست باشه اگر حالت بد شد حتما یه ذره آبلیمو بخوری" ، " مگه نگفتی مثله ماله رضا نیست؟" در حالی که باز لبهاش به لبخند باز میشه " اگه ماله رضا رو بکشی که سکته میکنی!" ....
به چشمای قرمزه رضا خیره میشم،پس چرا اون سکته نکرده؟ چرا من اینجام؟ محمد چرا اینطوری شده! محمد من! اونی که همیشه برام فال حافظ میگرفت و با شوخی های بچگانش منو میخندوند.. هر روز به امید یه کم صحبت کردن با اون میومدم پارک ، پس چرا؟ نگاش می کنم... خیلی دوره... دوره دور

"خانوم حالتون خوبه؟" سرم رو بلند میکنم ... فردی با لباس سرمه ای ایستاده نگاهم میکند ...کجا بودم؟ اینجا چکار میکنم؟ "خانوم حالتون خوبه؟" با سر اشاره می کنم ! باز نگاهم می کند و بعد آرام میرود. محمد! هان محمد! هنوز آنجاست رویه صندلی! رضا هنوز روی زمین خوابیده... با همان لبخند نگاهم میکند! بلند میشوم با نگاهی مملوء از رنج و وداع ، وداعی که دوسال تمام نگاهش داشتم... در قلبم... در چشمم...
چشمانم را میبندم و برای همیشه محمد و رضا کوچولو ، طوطی فالگیر و آدامس های توت فرنگیشان را با همان دیدار اول به خاک می سپارم....