
سکوت کرده بودند , می تپیدند , ملتهب بودند ولی هنوز سکوت جاری بود!
چیزی تکان خود , اولی به دنبال دیگری ! به راحتی پیدایش کرد و دیگری تکانی خورد اما ...
دو دست کنار هم , در آغوش هم ولی ...
اولی نگاهی به دیگری ... چرا می لرزید؟
سکوت شکسته شد! با هر حرکتی از روی هر بندی نجوایی شنیده می شد! اما دیگری هنوز بی حرکت و خاموش نظاره گر !!!
نگاهم نمی کنی؟
سکوت
چرا با من حرف نمی زنی, چیزی شده؟
سکوت
از چیزی ناراحتی؟کاری کردم؟
سکوتی مملوء از بغض
سکوت , سکوت , سکوت
دیگر نوازش ها به فریادی مبدل شد و بغض دیگری ...
دیگر مشخص نیست دوباره کنار هم باشیم!
دیگری تنها توانست بغضش را با فشاری بر انگشت او حفظ کند ...
بغضی مملو از فریاد , شکایت , شکایت از دروغ , بغضی از غمی که در سینه اش می تپید ... نه دیگر حتی تحمل نجواها را هم نداشت ...
به دنبال یک نارسانایی برای قطع این رشته ...
دستمالی به دست برای زدودن اشکی از گونه ای حرکت کرد ...
رها شد !!!
گویا بغض و شکایت ها به همان قطرات اشک بسنده کرده بودند!
و چه راست می گفت :
دیگر مشخص نیست دوباره کنار هم باشیم!

پ.ن.۱: پروردگارا سرنوشت مرا خیر بنویس! تقدیری مبارک .... تا هر آنچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم ... و آنچه که تو دیر می خواهی زود نخواهم ..... الا بذکر الله تطمئن القلوب
پ.ن.۲: نه از خاکم ، نه از بادم ، نه در بندم ، نه آزادم ، نه آن لیلاترین مجنون ، نه شیرینم ، نه فرهادم ، فقط مثل تو غمگینم ، فقط مثل تو دلتنگم ، اگر آبی تر از آبم ، اگر همزاد مهتابم ، بدون تو چه بیتام
پ.ن.۳:یک نفر دیگه هم کم شد ، نمیدونم حکمت خدا چیه که تو این شرایط سخت مدام با خبرهای ......... نمی دونم ... اما خداجون بدون من بنده ای نیستم که ذره ای تحمل آزمایش داشته باشه ! خودت که از درونم خبر داری ، پس تو دیگه تنهام نذار!!!

یکی نیست بگه بچه پرررو تو که تا همین ده دقیقه پیش داشتی واسه همه ناز میومدی که اوخ اینجام درد میکنه ! اوخ اونجام میسوزه ! اوخ این طرفم خشک شده ! حالا واسه من اومدی پست میزنی؟؟![]()
اما جانه شما تا حالا اینطوری مریض نشده بودم.... خدا نصیب نکنه... دیشب تا صبح نتونستم بخوابم
میترسیدم گریه کنم ... تو روخدا ببینید آدم چه زجری میکشه ...سرم به اندازه ی کافی درد میکرد گریم که میکردم دیگه هیچی
خلاصه صبح زود رفتیم بیمارستان... اولش فکر میکردم یه حالت تهوع ساده است اما وقتی رفتیم بیمارستان آقاهه علائم رو که میپرسید آخرش گفت خانوم مسموم شدی!
بعدش ازم اندازه ی یه تانکر خون گرفتن.... یکی نیست بهشون بگه آخه بی معرفتا این جوجه جون نداره حرف بزنه بعد ازش خونم میگیرید.. از روزه قبلش نتونسته بودم غذا بخورم واسه همینم خیلی ضعیف شده بودم.... فشار که دیگه هیچی .... پرستاره از رو استخونه دستم یه رگه کوشولو پیدا کرد....بعد بهم دو تا سرم زدن و یه آمفولللل![]()
![]()
![]()
![]()
دوستام امروز یه چندتاییشون اومدن بهم سر زدن... الان یه کم بهترم اما هنوز.... اینجام درد میکنه!!! یه کمی هم پاهام ماساژ نیاز داره
اما نه جدی حالم هنوز خوف نشده... دوستام که اومده بودن همچین قیافه گرفته بودم ...

از تخت پایین نیومدم.. تازه دو سه تا قطره اشکم همچین چاشنیش کردم... بیچاره ها میخواستن زار بزننننن ![]()
نگید بدجنسم که نیستم بابا تو همه ی کتابای پزشکی هم نوشتن که بیمار به روحیه احتیاج داره ... خب دیگه منم اینطوری تقویت روحیه میکردم![]()
از اتفاقات جالبه داخل بیمارستان: یه اینترنه گیر داده بود
حالا هر کی قیافه ی ما رو تو اون شرایط میدید همچین ...
اما این آقاهه اول یه کم اومد دور و برمون چرخید بعدم پرونده رو یه نگاهی انداخت ، بعدشم گفت : آخی مسموم شدید؟؟؟؟؟؟؟؟ (اگه چهرش رو میدید این دلسوزی و همدردی همچین توش موج میزد) از اونجایی که ما بدبین نیستیم و گفتیم بابا پزشکه بذار کارش رو بکنه!
اما دیدیم نه این آقا از جد و آباده ما گرفته تا فی الحال داره پرس و جو میکنه ( به قول بچه ها گفتنی داره آمار میگیره)
خانوم ببخشید شما اینترنید؟ نه خیر آقا (حالا فکر کنید حال نداشتم حرف بزنم)... آهان استیجرید؟ نه
فیزیوپات؟ نه یه کم تو خودش فرو رفت خواست دوباره سوال کنه !!! گفتم آقا نه....
یه کم نگام کرد ... بهش گفتم شما همیشه از مریضاتون اینطوری شرح حال میگیرید؟؟؟؟ یه کم سرخ و سفید شد
بعد گفت نه فکر کردم شما از آشناها ... هنوز حرفش تموم نشده بود گفتم نه...
بیچاره کف کرده بود فکر کرد بابا این خیلی حالش خرابه....
رو صورتم رو انداختم گرفتم خوابیدم... جاتون خالی بین این دو تا سرم یه خوابی کردمممممممممم ![]()
اما از همه ی اینا گذشته هر وقت مریض میشم به این نکته پی میبرم که اولا ما آدما فقط به یه مو بندیم... و ثانیا از بیماری جسمی گذشته نیازه روحیه آدم تو این مواقع اونقدر زیاد میشه!!!
اینقدر دوست داری هر یک ثانیه یکی بیاد ازت بپرسه خوفی عزیزم؟ ثانیه بعد... چیزی احتیاج نداری عزیزم.... دو ثانیه بعد.... گلم میخای بخوابی؟... و حالا تو هم همش ناز بیای...
وای که چقدر حال میده... اما در کل حالش از حالگیریش کمتره بنابراین بهتون پیشنهاد نمی کنم که به خاطر لوس بازی و اینا خودتون رو درگیر این ماجراها بکنید حالا اگه سرماخوردگی کوشولو و اینا بود آره اما بقیش نه ... حالا دیگه میله خودتونه اگه میبینید نیاز به ناز و نوازش دارید میتونید امتحان کنید![]()
جوجه کوهنورد میشود
طبق آخرین اخبار روز جمعه جوجه قرار بود با یه سری برو بچز بره کوه
و اما ماجرای کوه:
ساعت ۵ صبح بیدار شدم
داشت اشکام در میومد...
شبه قبلش تا ساعت ۳ داشتم ترجمه میکردم و صبحش هم با حضور یکی از دوستانم مجبور شدم رختخواب و جولو پلاسو بذارم واسه شب
شبم که ماشاالله همین ترجمه رو باید پاور میکردم و خلاصه ساعت ۱۲ خوابیدیم . اینم از عادات گنده کودکیمه که هروقت خواستم یه جایی برم شب تا صبح خوابم نمیبرد
حالا فکر کنید با یه چشمه تقریبا کور شده
و دو شب بی خوابی ساعت ۵ بیدار بشی! به خدا ستمه
آخه یکی نیست بگه دختر مگه مجبوری؟؟؟ بگذریم ایناش که چیزی نیست
ازساعت ۵ تا ۶ نماز و یه کوچولو صبحانه و آماده شدن ... ساعت ۶ تا ۶.۳۰ پوشیدن کفش و درست کردن مقنعه
و اما ۶.۳۰ تا ۷
بدترین ساعات ... فکر کنید هوا تاریکه تاریک بود... منم که قٌد ... تصمیم داشتم خودم برم سره قرار اونم تنهاییییی
پامو تو کوچه گذاشتم گفتم برمیگردم برو بابا ..... اما در و بسته بودم و کلید هم ... یه لحظه ترس تمام وجودم رو گرفت... شروع کردم هر چی ورد و دعا بلد بودم خوندن
رفتم سره ایستگاه ... مگه جرات داشتم سوار تاکسی بشم...
اصلا کو تاکسی؟؟؟ هیچ ماشینه عمومی تو خیابون نبود... خندم میگره و میدونم شما هم میخندین ولی بهتون میگم: رفتم پشته یه کیوسک وایسادم تا ببینم اتوبوس کی میاد!!!![]()
میدونم خجالت آوره اما دیگه شما از وضعه تهرون باخبرید کافی بود وایمیسادم دمه خیابون اون موقع دیگه جوجو ... پررررررررررررررر .![]()
خلاصه یه اتوبوس اومد و بدوووو سوار شدم ...
حالا رفتم بالا یه مشت مرده کله گنده داخل اتوبوس با دو تا شاخ رو سراشون
بیچاره ها چشاشون چهارتا شده بود اون وقت صبح و یه دختر جووون با این بند و بساط...
(حق داشتند والاااا)
خلاصه ساعت ۷.۳۰ رسیدم سره گاندی(محله قرار)...
رفتیم سوار شدیم و خلاصه حرکت کردیم... محله مورد نظر وارنگرود بود...
وارنگرود یکی از روستاهایی است که در جاده چالوس مقرر است... اگر بخواید به وارنگرود برسید باید کرج جاده چالوس (کندر " سرودار"پورکن"وینه"ارنگه"خزنکلا"پله خواب"سیرا"ری زمین"آسارا"کیاسر"ماهان"همه جا"درده"شهرستانک"کسیل"میدانک"گرماب"سرخدر"حسنکدر"نسا")
(اوف فکم افتاد...) خلاصه باید اینا رو رد کنی تا بالاخره به وارنگرود برسی!!!![]()
شما اگه تا همینجاش هم بیاید هااا قبوله ...![]()
تبریک میگم قله رو فتح کردید![]()

و اما کوهنوردی شروع میشود...
برو باباااااااااااااااااااااااااااا کوهنوردی کجا بود... پیاده رویه
داشتم از ... میسوختم خیلی زوره هااااا بعد از این همه بدو بدو بریم پیاده روی
. این راهنمامون که ماشاالله... نمیدونم آقای اخوان رو کیا میشناسن اما تقریبا سرشناسه! یه آقایه هفتاد ساله که اصلا اگه کمره صافش و چشاش نگاه کنی باورت نمیشه که اینقدر سن داره!
ماشاالله بزن به تخته تا چشش نکردی
. خلاصه این آقا پا نذاشت واسه ما... غصمه فردا چه جوری برم دانشگاه(ساعت ۸ کلاس دارم) آقاااااااا من میخوام بخوابم
در کل پیاده رویه خوبی بود ... هرچند این پاییز زیبایی چندانی برای طبیعت وارنگرود نذاشته بود و این اخوان هم مدام به ما گیر میداد (از همون اول که سوار شدیما گیر داده بود که به تو صبحونه نمیدم ... بهش میگم آقا من صبحانه خوردم ... گفت اینو !!! ساعت چند صبحانه خوردی؟ گفتم ساعت ۵ . زد زیره خنده ... خلاصه داداش ما رو جلو جمع غریب حسابی ضایع کرد
) بچه ها گفتن بدبخت شدی دیگه تا آخر بهت گیر میده...
آخه گناهه من چیه؟؟؟ به قول دوستان تو قیافت یه جور کل کل موج در وکنه!!!
شایدم بخاطره اینه دیگه!
از همه بهتر خوراکیهاشون بود
(حسابی بهمون رسیدن... فکر کنم به جایه کم کردن وزن اضافه وزن گرفته باشم
) دلتون سوززززززززززززززز کاکائو یاعالمه دادن
. ساعت ۷.۳۰ شب رسیدم تهران... عجب ترافیکی ... این پرسپولیسی ها هم که مثله این دیوونه ها ریخته بودند تو خیابون
بعضیاشونم
(البته تماشاگر نماها رو میگم هاااا
به کسی برنخوره) پسره ی بیشعور رو شیشه ی طرفه من سیگارش رو خاموش کرد!!
میخواستم پیاده شم همچین ....
امته بی خبرم بیچاره هاااا اینا رو که میدیدن ![]()

خلاصه ساعت ۸.۱۵ رسیدم..........
بیچاره دوستم تا ۹ تو ترافیک گیر کرده بود....
یک سری صحنه های جالب و قشنگ برام اتفاق افتاد که بعضیاشون روده هام رو از خنده به هم گره زد و بعضیاشون هم همچین بردم تو حس...
۱. از این خنده داراش: یکی از دوستان برگشتنه بیچاره داشت از فشار دیگه میترکید...
بنده ی خدا زمین مسطح و دشت بزرگ فضا هم نبود آخه
هیچی دیگه وسط راه نشست زمین زد زیره گریه گفت دیگه من نمیام...
وای خدا من و اون یکی دوستم داشتیم از خنده میمردیم این بیچاره داشت گریه میکرد... خلاصه یه فضا گیر اوردیم دیگه
(یه چیز بگم دلتون کباب بشه... نماز ظهر که قضا شد و حالا فکر کنید من از ساعت ۵ وضو نگه داشته بودم


روم نمیشد وگرنه همون جا میزدم زیره گریه... رفقا که تو ظرفیت ما کف کرده بودن
۲. حسی : غروب تو یه کوه واقعا عالیه!!! وقتی خورشید رو میبینی که با تواضع تمام خودش رو پشت کوه قایم میکنه و از اون طرف ماه کم کم و کم کمک میاد بالا و اون هلال خودش رو با نور نقره فامش در معرض دیده همه میزاره یه حسه غریب تو تمام وجودت میپیچه... حال این که سکوت دشت " صدای باد" و شرشر رودخونه این حس رو دو چندان میکنه ....

تو راهه رفت اینقدر دو تایی دیدم .....
یکیشون خیلی باحال بودن... وسط یه دامنه داشتند "دست در دست " بغل به بغل " همچین یواش یواش" واسه خودشون میرفتن تا لبه رود
یه لحظه حس کردم یه چیزی از ته اعماق وجودم نالید و همچین یه چنگی تو دلم خورد و یواش یه ندایی به گوشم رسید که میگفت:
آقاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا (اینجاهاش دیگه جیغ شده بودهااا
) منم میخواممممممممممم
خلاصه سرت رو درد نیارم اینکه واسه ما کوهنوردی نشد ببینیم بعد چی پیش میاد
آخه قراره هر هفته برم
و تقریبا عضو گروه تخصصی بشم(پارتی دارم
). قصه ی ما به سر رسید جوجه کوچولو خوابش رسید![]()